X
تبلیغات
کوچه باغ

از شهر مولوی. تا عشق مولوی

  سخت گیری وتعصب خامی است

  تا جنین کار خون آشامی است

              (مولانا)                                                                                                                                        

 تولد...

    مو لا نا جلال الد ین محمد معروف به رومی رو ز ششم ربیع الا و ل درسال604ه.قمری(قرن هفتم هجری برابر با قرن سیزدهم میلادی) درشهربلخ واقع درافغانستان امروزی به دنیا آمد. وی را بعضی تذ کره نویسان خداوندگارنامیده اند وبعضی دیگرمولانا خداوندگار وهم چنین معروف به رومی است. علت شهرت او به رومی ومولانای روم همان طول اقامت وی در شهر قونیه که اقامتگاه اکثرعمر ومد فن اوست بوده چنانکه خود وی نیزهمواره ازمردم بلخ شمرده واهل شهر خودرا دوست میداشته وازیادآنان فارغ دل نبوده است.مقد مات علوم را ابتدا نزد پدر فرا گرفت. پدر مولانا،بهاء الدین محمد بن حسین بن احمد خطیبی ملقب به سلطان العلما،احتمالاً در546 ه. در بلخ به دنیا آمده است.

     نوه اش سلطان ولد می گوید که لقب سلطان العلما را حضرت محمد(ص) به اوداده است.وسپس پدر تعلیم فرزند را به سید برهان الدین محقق که از مریدان وی بود ودر فضل وکمال شهرت داشت.واگذارکردند مولانا بشتر علوم وفنون را ازوی آموخت. درهجده یا نوزده سالگی به همراه پدر به قونیه آمد. چرا قونیه؟

   قونیه به علت واقع شدن بر سر راهی که سراسر آناطولی را قطع می کند،از دیر زمان اهمیت داشته، قونیه از کلمه ایکون نیون(inions )آمده، ایکون (icon) به معنی تصویر وصنم است. طبق روایت براین شهراژدهای چیره شده بود،گه گاه به شهرحمله می کردندوگروهی اززنان ودختران رامی بلعیدند. پرسیوس«peruses»پسرژو پیستراین اژدها را کشت. مردم به پا س این رشادت تصویر پر سیوس را به یکی از در وازه های شهرآویختند، وشهررابه آن مناسبت ایکون خواندند.نام شهر در دوران سلجوقیان به اختصار قونیه خوانده شد. قونیه درزمان ورود پدر مولانا به رروم،جزو قلمرو سلجو قیان و «جزیره امنیت» شمرده می شد. مغولان در641ه. به قلمرو سلجوقیا ن وارد شدند وبین سال های 650 و660 ه. به جزیرۀ طوفان بدل شد، قونیه میعادگاه شاعران دانشمندان،صوفیان،ونویسندگان فارسی زبان محسوب می شد، زبان فارسی زبان دستگاه اداری بود، صوفیان واهل فتوت در قونیه احترام زیادی داشتند...

بلخی زادۀ مهاجرد رد یار روم...

      این عروج روحانی را اواز سالهای کودکی آغاز کرده بود. ازپروازدردنیای فرشته ها، دنیای ازارواح، ودنیای ستاره ها که سالهای کودکی اورا گرم وشاداب وپرجازبه می کرد درآن سالها رویایی که جان کودک را تا آستانۀ عرش خدا عروج میداد، چشم های کنجکا وش را در نور وصف نا پذیری می گشود که اندام اثیری فرشتگان درهالۀ خیره کننده ای غرق می کرد برروی درختهای درحال شکوفه نشسته، خانه فرشته هارا به صورت گلهای خندان می دید. درپرواز پروانه های بی آرام که برفراز سبزه های مواج باغ چه یکدیگر را دنبال می کردند آنچه را بزرگترها درخانه به نام روح می خواندند به صورت ستاره هایی ازآسمان چکیده می یافت.  فرشته ها،از ستاره ها پایین می آمدن با روحها یی که در اطراف خانه بودند ازبام خانه به آسمان بالا می رفتند، طی روزها وشبها با نجوایی که در گوش اومی کردند اورا برای سرنوشت عالی خویش، پرواز به آسمانها،آماده شوق پرواز در ماورای ابروها راهنمایی می کرد.

       ا ز نخستین سالهای کودکی درخاطراین کودک خانوادۀ خطیبان بلخ شکفته بود. در بلخ که زاد گاه اوبود خانۀ آنها مثل یک معبد کهنه آکنده وانباشته ازفرشته، وسرشارازتقدس بود. کودک خاندان خطیبان، محمد نام داشت اما در خانه با محبت وعلا قه ای آمیخته به تکریم واعتقاد اورا جلال الدین می خواندند. پدرش بهاء ولد، که یک خطیب بزرگ بلخ ویک واعظ ومدرس پرآوازۀ شهربود،ازروی دوستی وبزرگی «خداوندگار» می خواند، خداوندگار برای او همۀ امیدها وتمام آروزهایش را تجسم می داد. با آن که از یک زن دیگر دختر قاضی شریف پسری بزرگ تر به نام حسین داشت، به این کودک نورسیده، که مادرش مومنه خاتون، وازخاندان فقیهان وسادات سر خس بود، درخانه بی بی علوی نام داشت. به چشم دیگری می دیدند.خداوندگار خرد سال برای بهاء ولد که دراین سالها از تمام درد های کلان سالی رنج می برد،سرشارازتجسم جمیع شادیها وآروزها بود.شاید اهل خانه هم، مثل خطیب سالخورده ای بلخ، به این کودک هشیار،اندیشه ور، نرم ونزاربا ایدۀ علاقه می نگریستند. حتی خاتون مهینه مادر بهاءولد  در خانه «مامی» خوانده می شدند وزنی تند خوی، بد زبان وناساز گار بود، در مورد این نواده خرد سال نازک اندام وخوش زبان نفرت وکینه ای را که نسبت به مادراو داشت از یاد می برد.

   ا زجهت معیشت درزحمت نبود،خانه اجدادی ملک ومکنت داشت. در خانۀ خود، درصحبت دو زن که به هر دوعشق می ورزید، ودرصحبت مادرش «مامی» که زنانش راغالباً به نیش زبان می آزرد،ومخصوصاً درصحبت فرزندان که احیا ناً مایه رنج اوبودن، ازآسایش نسبی بر خورداربودند، ذکرو نام الله دایم برزبانش بود یاد الله نیزبه ندرت ازخاطرش محو می شد،خداوند گار بزرگ می شد، ورشد می کرد، وخودرادر یاد «الله» ودرعشق پدرکه مستغرق «الله»  بود غوطه ور می یافت در این خانه همه چیز در نور«الله» غرق بود،هرچه دراین دوربرش بود با خداوندگارخرد سال حرف می زدن.

    پنچ ساله بود که صورتهایی روحانی واشکالی غیبی درپیش نظرش پدیدارمی شدند. تخیلی پربارش که بعد ها ازش یک شاعرواقعی ساخت به اوفرصت می داد. نیمروز یک آدینۀ آرام وبی تشویش بود، ودر خانه بهاء ولد کودکان همسایه برای بازی، نزد این پسر بچه شش ساله بی بی علوی آمده بودند. جلوه ای لاله های که بربالای دیوار باغچه رسته بودند،حرکت ابرهایی که آرام آرام از بالای بام می گذشتند. ونغمه مرغان شاد وبی خیال که ازهر طرۀ بام بالهای خودرا به اوج هوا می کشاندند. کودکان را با خداوندگارخرد سال به بالای بام کشانیده بودند، واز آنجا گنبد های مساجد، مناره های کلیسا وتا کستانهای اطراف درآفتاب نیمروزجلوه ای دل انگیز داشت.بانک «الله» ازصدای مئو ذن به گوش می رسید وبا نسیم عطرآگین باغهای اطراف به هوا عروج می کرد..

      صدای هیجان زدۀ یک کودک همسایه که با سماجت شیطنت آمیزی اصرار می کرد از بام خانه ولد به بام خانه همسایه خیزبدارند.درکودکان دیگر هیچ شوق وعلاقه ای نبودند.اما خداوندگار، که این پیشنهاد را یک بازیچۀ آسان ولی با اهمیت تلقی می کرد، بناه گاه ودر یک چشم به هم زدن کوتاه از بین هم بازیهای خویش نا پدید شد. آیا به بام همسایه پرید یا درنسیم نیمروز پیچید وبا او به آن سوی ابرها پرید؟

   با این همه، کودک دراین ایام به مکتب می رفتن، در مکتب وخانه غالباً درمیان انواع تجلی وگونه گونه مکاشفات روحانی بزرگ می شد، وگذشت زمان اورا هر روز بیش ازپیش دردنیای مکاشفات روحانی غرق می کرد.لالای خرد مند،اوسید برهان الدین ترمزی که از شاگردان پدرش بودند، وخود نیز اهل مکاشفه ومشاهده بود،همواره اورا به این عوالم متوجه می کرد. به قول خودش بارها در اوقات عروج روحانی خویش اورا بر گردن گرفته بود

      جلال الدین خرد سال که در ربیع الاول سنه 604 هجری ق. در بلخ فعلی به دنیاآمده بود دراین مکاشفه عروج به افلاک پنچ ساله داشت. با این حال خداوند گار خانه پدرمحسوب می شد وبا طلوع اوبرادرش حسین وخواهرانش که به زاد ازوی بزرگتر بودند درخانواده تدریجاً در سایه افتادند وبعد ها در بیرون ازخانواده هم نام ویاد آنها فراموش شدند.

      کودک سال به سال بزرگ می شدند ودرخانۀ بهاء ولد ابرو باد ومه وخورشید وفلک همه درکارآن بودند تا این نهال آرزوبیش ترازپیش ببالد،برگ وشاخه برآرد وسر به سوی آسمان وخورشید برافرازد.زندگی خداوندگاردرخارج خانه زندگی یک واعظ متشرع، ودرداخل خانه زندگی یک صوفی وعارف بود.خانه پرازانس وعشق بود، وخارج خانه آگنده ازانذارو تهدید. دراین فضای دوگانکه ای که زندگی بهاء ولد رادردرون خانه اززندگی در بیرون خانه جدا می داشت خداوندگار خرد سال در میان انس وخشیت رشد می کردند، می بالید اندک اندک تفاوت بین دنیای خانه را با دنیای خارج ازخانه باز می شناخت درمکتب که فقط سفرهای پدرش به شهرهای دورتراستمرار آن را قطع می کردند، دنیای بیرون خانه را دررفتار وگفتار هم درسان خرد سال خویش منعکس می دید. دوستی های معصومانه ای که به ندرت کودک مرد فقیررا نیزدرحوزه مودت مرد توانگر مجال ورود می داد برایش تفکر برانگیز بود. مکتب هم برای خودش دنیای کوچک ودر بسته ای بود که هم چشمها وکشمکش های کودکان وشیطنت های مئوذنه وحیله آمیز آنها در مقابل معلم مکتب، آنجا رابرای کودک بهاءولد نمونه ای از دنیای وسیع خارج از خانه نشان می دادند.

      معلم مکتب که بدون تهدید وخشونت نمی توانست شیطان های کوچک را وادار به درس ومشق کند، گه گاه با توطۀ های مئوذیانۀ این شیطان های معصوم مواجه می شدند، شاید هم قصۀ آن معلم که تلقین شیطنت آمیزی شاگردان خویش رنجورشد وازغلبۀ وهم به بستر افتاد، در مکتب به کودکان قرآن وتجوید آموخته می شدند،خط وحساب تعلیم می گشت، ازحدیث رسول خدا وسخنان حکمت آمیزخلفا وائمه وصحابه، وشاعران وادیبان تقریر می شد.اینها چیزهای بودن که کودکان در مکتب ازمعلم می آموختند.

     اما آنچه ازیکدیگر می آموختند برای آنها جالبترودلاویز تر بودند.در بین آنها قصه های مربوط به دیو وپری. حکایت عامیانه در باب پادشاه. در باب حکام وقاضیان وفقیهان بود صحنه های تخیل کودکانه برای شان جالب تر بود.عشق به این پدر،که «هر دوسر» بود وکودک وپدررابه هم پیوند ناکسستنی می داد،خداوندگارخرد سال را اینجا درجوذکر«الله» ازهمان سالهای کودکی بود در ورای هرچه هست، آنچه راهر چه هست اوست،جست جو کند آموخته بودن نماز را که راه ملاقات خداست با ذوق حضور بجا آورد.مولوی سه شخصیت ممتاز بود، مقصودم سه شخصیت طولی است نه عرضی،یعنی سه مرحله بزرگ علمی وعرفانی را که خود اوازآنها به خامی وپختگی وسوختگی عبارت کرده است طی کرد.تا با آخرین مدارج ممکن کمال بشری که مرتبه اولیای خاص خداست واصل گردید.

     درآن مدت که خداوندگارخاندان بهاء ولد هفت ساله شد(611 _604) خرا سان وماوراءالنهرازبلخ تا سمرقند وخوارزم تانیشابورعرصه کروفرسلطان محمد خوارزمشاه بود.اما چه کسی خوارزمشاه است؟

     خوارزم نام پیشین خیوه امروزی است وخوارزمشاه عنوان والیان وحاکمان است که برای این سرزمین حکومت می کردند.درسلسله خوارزمشاهیان اولین کس که این عنوان ومقام را دریافت کرد،انوشتکین غرجه غلامی ازغلا مان بلکا مکین غزنوی بود انوشتکین که طشتدار ملکشاه سلجوقی بود از جانب وی به حکومت خوارزم منصوب وبه «خوارزمشاهی لقب کردید» این غلام کاروان وبا استعداد تا پا یان عمرخویش یعنی اواسط پادشاهی سلطان سنجردرمنصب خوارزمشاهی باقی بود.چون سال490 هجری درگذشت سلطان سنجر، پسراو « قطب الدین محمد» را به والیگری خوارزم، یا همان خوارزمشاهی برگزید. دورۀ «خوارزمشاهی» قطب الدین محمد که سی سال طول کشید دراطاعت محض از سلطان سنجرگذشت وچون او در سال522 ه.ق از دنیا رفت، پسرش التسزجامی جای اوراگرفت التسزسودای دیگردرسرداشت.خاندان خوارزمشاه درطی چندین نسل فرما نروای،خوارزم وتوابع را که ازجانب سلجوقیان بزرگ به آنها واگذار شده بودند به یک قدرت بزرگ تبدل کرده بود در بار سلطان عرصۀ بازیهای سیاسی قدرت جویان لشکری از یک سو وصحنۀ رقابت درباب مذاهب کلامی ازسوی دیگر بود.

      وقت فکر هجرت از بلخ وقلمرو خوارزمشاه برای بهاءولد پیش آمد خداوندگاردرعمرش دوروایت است یکی می گویند در آن هنگام جلال الدین 6 سال داشت ویکی می گویند 12 ساله. بهاء ولد در این ایا م فقیهی صوفی مشرب و واعظی بلند آوازه بود. چیره زبانی نکته پردازی واصرارکه درامربه معروف ونهی از منکر نشان می داد عدۀ زیادی را در بلخ ودر سایرشهرهای خراسان مرید او کردیده بود. مریدان که با شوق وعلاقه در بلخ وسمرقند ودیگر شهرها در مجالس او حاضر می شدند اورا غیراز یک واعظ نام دار به چشم یک عالم ویک شیخ کلی تلقی می کردند. مجلس وعظ در این سالها درعین حال هم مجلس درس بود وهم مجلس انس وذوق.ازهمین رو بود که بسیاری ازاکابر وا عیان شهر بدون اکراه در این گونه مجالس که مورد توجه عام بود حاضر می شدند.

      تااین که بهاء ولد در یک مجلس وعظ سلطان محمد خوارزمشاه را مبتدع خواند. سلطان محمد اکثر مریدان بهاء ولد در بلخ یا خوارزم وحشت کرد واز اوخواست قلمرو وی را ترک کند. بدین گونه، مجالس وعظ غالباً آکنده ازشوروهیجان بود، و واعظ بیش از فقیه  یا یک مدرس گوشه نشین محبوب ومعروف بود. دوستداروهواخواه جدی واحیاناً متعصب می یافت درقلمروی سلطان محمد خوارزمشاه، که بلخ هم کونه زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود(603)واعظان بسیار بودند. اما بهاءولد از آن گونه واعظان نبودند.

       معهذا بهاء ولد در یک مجلس وعظ خویش سلطان را مبتدع یا بدعتگرای خواند وسلطان که در این اوایل سلطنت هنوز از تحریک مدعیان وشورشیان مخالف بیم داشت این دشنام را از واعظ بلخ فرو خورد وبه روی خود نیا ورد.واعظ بلخ هم در تمام خراسان وما وراء النهر مریدان ومتعهدان بسیارو بیش ازآن بود. که در مقابل تحریک وتوطۀ مخالفان جا خالی کند. با آنکه مرد صوفی و واراسته بود، بهاء ولد در اثنای وعظ برای مقابله با فیلسوفان وفقیهان که جزجستجوی قدرت ومکنت هیچ هدف دیگری را دنبال نمی کردند خودرا« سلطان العلما» می خواند.اصرارهم در باب این عنوان داشت.

      اما این عنوان نه در بلخ مورد قبول داعیه داردان وعلمای رسمی بود نه در وحش وغور وسمرقنداما قضات وحکام آن را تایید می کردند بهاءولد فلا سفه را تحقیر می کردند ومی گفت: آنان که کتاب آسمانی را فروگذاشته اند ودر برابر آرای فرسودۀ فلاسفه سر فرودآورده اند، چه امیدی به نجات خود دارند؟ ورویگردی تازه به احکام اسلام را موعظه می کرد حتی از در با ریان نمی گذشت وآنان در نزد سلطان بدی اورا می گفتند و وی را توطۀ گر می خواندند که برای غصب سلطنت نقشه ها در سر دارد. وهم چنین امام فخر رازی یکی از فیلسو فان آن دوره بودند. گرچه این سخن برای امام فخر رازی که یکی از فلاسفه محسوب می شدند سخت گران می آمد،اما به خاطرخوارزمشاه سکوت می کرد اما م فخر رازی که بدنبال فرصتی می گشت در جلسه در حضور سلطان آری،اگر جلو آن گرفته نشود فردا جبرانش دشوار خواهد شد سلطان به توصیه امام فخرکلید های خزاین وقلعه ها را با این پیام نزد بهاءولد فرستاد که از سلطنت تنها این کلیدها پیش ما مانده است آنها هم پیش شما فرستادم. بهاء ولد فرمود که من روز جمعه پس از وعظ این دیاررا ترک خواهم کرد.

      روز جمعه به همراه مریدان زیاد ازشهر خارج شد شیخ السلام بلخ که در واقع سرحلقه علما ی شهر محسوب می شد عنوان «ملک العلما» داشت.جبهۀ دیگری که  مقابل او در تمام قلمروخوارزمشاه ازبلخ تا هرات به وجود آمده بود فخررازی واصحاب آن بود اقدام بهاء ولد به ترک بلخ که منتهی به مهاجرت او از سر زمین اجداد یش گشت به تحریک  فخر رازی بود. به هر تقدیر تعریض وانتقاد بهاء ولد در حق فخررازی واصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حما یت آنها نیز بود.

     زندگی در بلخ، در وخش، درسمر قند وتقریباً در سراسر قلمرو، سلطان بر وی دشوار کردند. وبدین سان توقف اورا در قلمرو سلطان موجب خطروخروج وی را از بلخ وخوارزم متضمن مصلحت ملک نشان میدادند بلخ که فقط چند ماه قبل از ولادت «خداوندگار خرد سال» به قلمرو سلطان پیو سته بود، با آنکه زاد گاه وی وموطن دیرینه نیا گانش بود، در این ایام از تحر یک حدان ومخالفان برای او به زندان غم انگیز تبدیل شده بود.

      درآن ایام بلخ یکی ازچهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن_مرو و هرات ونیشابور_با رها تخت گاه فرمان روایان ولایت قرارگرفته بود.از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد وسپس به قلمروخوارزمشاه هیان الحاق گشت شد ت این تحریکات وتعصبات ظاهراً عامل عمده ای درناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرنۀ نیاگان خویش بود پدران وی طی سالها(از559 )خطیبان شهر بودند،وبه همین سبب خاندان وی به عنوان خطیبی شهرت داشتن. در این هنگام بهاء ولد پیری سالخورده بود هفتاد سالگی را پشت سر می گذاشت (ولادت 545 ) لیکن به غم گونه گون. بیماری که داشت قوی بونیه، مغرور ومقاوم بود. وعظ را بیش از تدریس دوست می داشت.

      در بلخ که بود از بسیار شهرهای خراسان، در مسائل مربوط به فقه وشریعت از وی حکم وفتوادرخواست می شد درقلمروخوارزمشاه که خانواده بهاء ولد آن را پشت سر گذاشت همه جا ازجنگ سخن در میان بود. از جنگ های سلطان با خاشیان،ازجنگ های سلطان با خلیفه واز جنگ های سلطان دربلاد ترک وتختها می رلرزید سلاله های فرماند وی مقرض می گشت در این اوقات دلنگرانهایی دربعضی اذهان به وجودآمده بود.آوازه خان جهانگشاه،چینگیزخان مغول،تمام ماوراءالنهروخراسان را،به طور مبهم ومرموزی درآن ایام غرق وحشت می داشت.جنگهای خوارزمشاه هم تمام تر کستان وماوراءالنهررا درآن درخون وحشت فرو بردبود.رفت وآمد دایم آنها درجاده ها وحوالی مرزها آرامش روستا ها،امنیت شهرها وحتی آرامش شبانان بیابانها را بشدت متزلزل می ساخت.اصرار که سلطان برای جنگهای پا یان نا پذیرخویش داشت در پیش خود می پنداشت نظم تمام دنیا به قدرت وتدبیر اوحواله شده باشد خود سلطان جنون جنگ داشت وبه جزجنگ هیچ چیز هوس شخصی او نبود محمد خوارزمشاه سالهای قبل از جلوس بر تخت خوارزمشاه ودر نواحی جند ترکستان مشغول تاخت وتازبود.بعدازجلوس، درنواحی جبال وعراق با آتبکان ودرحوالی سمرقند با داماد خود عثمان خان از سلالۀ خا نیان تر کستان به جنگ کشیده شد جنگ اخیر، که خداوندگار خرد سال درحدود پنچ سالگی(609 ) شاهد وحشت وخشونت درروزهای محاصرۀ سمرقند بود، بعد از یک فتح وحشیانه به قولی منجر به کشتار دویست هزارتن! شد در قلمروی که سلطان مستبد آن نمی توانست از تزلزل ایمن بماند پیداست که بهاء ولد ویارانش،با اصراری که حکام وقاضیان وعلمای محل وخود سلطان دراظهار مخا لفت باآنها نشان می دادند تا چه حد می توانست خودرا در ایمنی بیابد؟

      وقتی بهاء ولد به قصد خروج از قلمروخوارزمشاه خانه خود رادر بلخ رها کرد در سالهای 616_618ه.ق با تمام خانواده وبا هر چه داشت به آهنگ حج ازخراسان عزیمت کرد خداوند گار خرد سال یا همان جلال الدین محمد 13 سال بشتر نداشت وظاهراً دوران درس مکتب را تازگی پس پشت گذاشته بود.معلوم بود که خداوندگار خرد سال زندگی گذشتۀ خودرا در همین سرزمین پدران خویش «ینعی بلخ» به جا می گذاشته بود. احساس غر بت دلش را می فشرد ونمی دانست که این سر نوشت مجهول که اورا از خانه ودیار خویش دورکرده به کجا ختم می شود واما دراین جدایی از یار ودیار،او خود را همچون گیاه نو رسته ای می دید که آنرا ازآغوش چمن بیرون آوردند یا همچون نی نزار که آن را نیستان بریده با شنده ازشهرهای که پشت سر می گذاشت خاطره های دلنواز داشت.به یاد بلخ با آن کودکان محله اش که روزهای آدینه فضای خاموش وسنگین خانه پدرش را ازبانگ بازی وشادی خود پر می کردند. دلش به هم فشرده می شد.

      برای جلال الدین محمد که در این ایام 13 سالی بشتر نداشت آنچه پدرش را به این سفر نا گهانی تا حدی شتاب زده بر انگخته بود مجهول بود. پدرش هم هر سبب بود با نا خرسندی،با حالتی شتاب آلود بلخ را ترک کرده بود به هربهانه بود از قلمرو خاص خوارزمشاه که دربلخ وسمرقند تمام ماوراءالنهروخراسان به او تعلق داشت عزیمت خروج کرده بود وقدم بقدم حوزه فرمانروایی سلطان را پشت سر می گداشت.انتقا دی که بهاء ولد در مجالس وعظ خود نسبت به خوارزمشاه پیش گرفته بود از حوصله تحمل یک سلطان مستبد وپر قدرت عصرخارج بود. هر چه بود خدا وندگار13 ساله از از این پس مکتب ومدرسه ای جزصحبت پدرنداشت. قافله زائران بلخ، همراه با وحشت هجوم تا تار وآوازۀ جنگ وهجوم، به نیشا بورغریب ترین شهرخراسان رسید. بهاء ولد در حال رفتن که خبر هجوم مغول به بلخ  وکشتار و ویرانی آن وی را بشد ت متئا ثر کرد. بهاء ولد در این شهر نیشابور دوستان زیا د داشت که سالها پیش اورا در بلخ وترمذ ووحش وسمرقند دیده بودند در اینجا هنوز خاطرۀ مجالس وعظ ودرس اورا در آن بلا د با تحسین وعلاقه به یاد می آوردند.برای«خداوندگار» سیزده ساله نیز نیشابور جاذبۀ روحانی خاص داشت.سیری در محله های شهر که در صحبت پدر همراه یا ران او وی را به تما شا ی مساجد ومدرسه وعبور بر خانقاهها وبازارهای برده با ری این بلخی زادۀ خرد سال مهاجر مروری بر احوال کسانی بود که در عشق به «الله» وآنچه عالم «غیب» نام داشت برای او سر مشق ونمونه محسوب می شدند.

      درآن ایام خاطر هر مسافر کنجکاورا در عبوراز این شهر می نواخت وکود ک هشیار وکنجکا و بهاء ولد در باب آنها شنیده بود مرور می کرد وسینه اش از شوق ولذت حضور در این شهر پر خاطره می تپید.آخرین خاطره ا ی که از این شهر نیشابور در اندیشه این «خداوند گار» خاندان بهاء ولد باقی ماند خاطره ملاقات با شیخ عطار«پیر مرد خوش گفتار» وشاعر صوفی خوش ذوق نیشابور بود.شیخ عطار تاثیری خوشا یند ودلنواز در وی گذاشت. در آن ایام این پیر مرد خوش گفتار نیشا بور شاعر نامدار وعارفی بزرگوار بود. مثنوی شیخ عطار نسخه ای از «اسرار نامه» خود را که منظومه عرفانی اخلاقی در بحر هزج مسد س محذوف ومقصور حدود سه هزار وسیصد بیت است وبا این بیت آغاز می شود.            

                     بنام آن که جان را نور دین داد             خرد را در خدا دانی یقین داد

هدیه کرد وبه بهاءولد گفت:« زود باش که این پسر تو(یعنی جلال الدین محمد مولوی) آتش در سوختگاه عالم زند» دیداری که میان او و بهاء ولد روی داد، خداوندگار خرد سال اورا با پدر خویش تقرباً همسال، یافت در گفت وشنود دوعارف پیر شوق تعالی«الله» اشتیاق به زیارت حج،علاقه به دیدارمردان خدا مطرح شد. شیخ نیشا بور در بارۀ فرزند بهاء ولد در خود احساس اعجاب وعلاقه یافت.از حالت روحانی وپر تفکر او به شکفت آمد، عمق فکر وقدرت بیان اورا شایسته تحسین دید. به بهاء ولد نوید داد که بزودی این کودک آتش در سوختگان خواهد زد وشور وغوغایی در بین رهروان طریقت به وجود خواهد آورد.در خط  سیر خسته کننده ای که قافله بلخ اورا از خراسان به سوی بغداد می برد این منظومه زیبا ولطیف برای خداوند گار مونس دلنوازی بود. نغمه ای که طی این مسا فرتهای طولانی همراه با شعر وآواز ساربان خوانده می شد به طوری مر موزی در جان کود ک تئا ثر می گذاشت.

     جلال الدین خرد سال که از وقتی شیخ نیشابور در وی به دیده تو فیر نکرسته بود خود را اندک اندک در شمار مردان ورسید گان راه می دید در طی مسیر با کلام شیخ وبا موسیقی سا ربان در عالم شعر وموسیقی نفوز می کرد.سفر با کاروان برایش خیال انگیز وپر هیجان بود. نغمه نی وقوال کاروان می نواخت اورا با لنحها وگوشه های  ناشناخته دنیا ی موسیقی آشنا می کرد.در این موسیقی کاروان بین راه آرام آرام اورابه دنیای زبان عربی می کشانید. درصحبت با جوانان کاروان با قصه های پر ماجرا، یا ترانه های عاشقانه، با عواطف واندیشه های نا شناخته، اشنا می شد.به روزهای بلوغ نزدیک می شدازدنیای کودکی بیرون می آمد بهاءولد با کاروان کم کم به بغداد نزدیک می شود« دارالسلام» بغداد که در چشم معصوم « خداوندگار» همچون حض ایمنی وسلا م جلوه می کرد، نزد بهاء ولد ویا رانش یک کمینگاه حوادث ویک کانون تشتت وتزلزل دیده می شد. در ورود به این شهرهمراهان بهاء ولد در کاروانسراها، خانقا هها وخانه های اجاره ای که آن ایام به دست آوردنش آسان نبود منزل گزیدند. به بها ء ولد از جانب شیخ شها ب الدین عمر سهر وردی(632 ) که به پیشوازوی آمده بودند پیشنهاد شد در خانقا ه یا در  ربا طی از آن صوفیان فرود آید اما اولین پیشنهاد را نپذیرفت. به رسم علما یی که ورود در خانقاه را دون شئان خویش می شمرد، در مدرسه فرود آمد. اما در کدام مدرسه؟

      در آن زمان در بغداد مدرسه بزرگ و کوچک کم نبود. تنها در جانب شرقی که راه کاروان خراسان بدانجا منتهی می شد بیش ازسی مدرسه وجود داشت که بسیاری از آنها در چشم مسافران از راه رسیده از کاخهای بدیع چیزی کم نداشت.ورود در مدرسه واقامت درآن از جانب بهاء ولد برای« خداوند گار» بلخ، تحقق یک رویای دلنواز بود. قبل از آن با اینکه بلخ ونیشابور هم مدارس عالی داشت فرصت رفت وآمد به مدرسه برایش حاصل نشده بود. ماندن بها ء ولد خانواده اش در بغداد محل اختلاف است بعضی ها می گویند او سالها در بغداد مانده است، بعضی ها می گویند دوروز وسه روز بشتر در بغداد نمانده است.آن هم در محضر شیخ شهاب الدین سهر وردی صوفی صاحب مقام ویکی دوروز در مدرسه مستنصر یه اقامت گزید وروز سوم راهی مکه شد، پس از ادای مناسک حج به سوی شام رهسپار شد. مدت نا معلومی هم در آنجا به سر برد وسپس به ارزنجان رفت. ارزنجان شهری در ارمنییه است ودر آن زمان بهرامشاه بن داود در آن شهر حکمرانی می کرد بهرامشاه از پاد شاهان آزاده ای بود که در اواخر سدۀ6 واوایل سدۀ 7 هجری بیش از شصت سال سلطنت کرد این پا د شاه همان کسی است که نظامی کنجوی، مخضن الا سرارخود را در 570 ه. به وی تقدیم کرده است. در نیشا بور مد ت توقف کوتاه بود ورود به مدرسه فراهم نیا مد. مدرسه در بغداد برای او یک رویا بود.

      از وقتی آرمش روحانی درون خانه در زندگی خانوادۀ او در شور وغوغایی دنیای خارج از خانه رنگ باخته بود، مدرسه برای وی جاذبه ای تازه داشت. طالب عالمان جوان را در صحن یا در جنب جوش دایم می دید. هیکلهای استخوانی مدرسان پیر که به سایه ای  بیرنگ بود خداندگار جوان را به یاد شبح های از گور بر خواسته قصه های « مامی» می انداخت. دستارهای بزرگ وکوچک، در کوچه های اطراف مدرسه سر هایی را مغز نداشت سنگین ومغرور نشان می داد بلخی زادۀ مهاجر، در صحن مدرسه زبان عربی را که در مکتب وخانه با اند ک ما یه آشنایی یافته بود زبان طا لب عا لما ن ومدرسان پردعوی ومغرور می دید. می کوشید با همان اندک آشنای که می دانست در دنیای قیل و قال اهل مدر سه نفوز نماید.

      مدرسه به نظرش دنیایی جادویی می آمد که نفوز در آن انسان را ازهروسوسه می رهاند.فضای روحانی مدرسه، که حتی د ین فروشانش هم مثل دینداران واقعی در آن محکوم به رفتار روحانی گونه بودند.علاقه ای را که پدرش بهاء ولد به درس ومدرسه داشت در نظر جلال الدین قابل توجیه نشان می داد در بغداد برای خانوادۀ بها ء ولد جای قرار نبود. زندگی دشواریهای داشت وشهر از جوش جمعیت ومسافر آسیمه سر به نظرمی رسید.انسان تعجب می کرد که در این هنگام شلوغی چه طور در این دارالسلام سنگ بر روی سنگ باقی نمی ماند ودرو دیوار دیوانه واربه فر یاد نمی آید.در مدت چهارسالی که در پایان آن جلال الدین محمد هجده ساله شد(618 _622 ) رد پای این خانوادۀ مها جررا نمی توان قدم بقدم در شهرهای شام وروم دنبال کرد مراسم حج را که در اولین سال مها جرت انجام دادند برای اهل خراسان وعراق ممکن نشد بهاء ولد ظاهراًدر فرصت سالهای اقامت در نواحی شام«ارزنجان» به جا آورد.

      معهذا مدت زیادی در آنجا نیز نماند ازارزنجان به لارنده_ قرامان کنونی در ترکیه امروز رفت ودر آنجا مجالس وعظ ودرس وی مریدان زیادی برگردش جمع شد.در تمام این سالهای مهاجرت ومسافرت، اولین جای که وجود محط مساعدی برای تدریس وتذ گیر، بهاء ولد را یک اقا مت طولانی در آن حدود خرسند کرد لارنده، بود فرمانروای آنجا که در آن ایام تابع علاء الدین کیقبا د سلجو قی بود، در لارنده مدرسه ای به نام اوکرد. بهاء ولد هم که اینجا بر خلاف ما وراء النهر خراسان مخالف ومنازعی نداشت،   باتوقف در این جا به تذ گر وتد ریس پر داخت. نظارت در اموری مدرسه ای که برای او ساخته شده بوداشتغال به تدریس اورا از قبول دعوت اکابر اهل قونیه هم که اورا به تختگاه سلطان دعوت کردند بازداشت،

      در طی این ایام جلال الدین محمد بلخی که سالهای بلوغ خود را پشت سر می گذاشت آموخته های خودرا درآنچه به فقه وقرآن وتفسیر وقصص انبیا وشعر وادب فارسی وعربی مربوط می شد توسعه داده بود لاجرم به اصرار مریدان بهاء ولد وتشویق خود او،مجلس وعظ برایش بر پا شده بود واو ظاهرا ًدرلارنده به وعظ وتذ گره آغاز کرده بود وبدین گونه خرفۀ پدر وپدران را در سالهایی که خود هنوز به تحصیل اشتغال داشت در پیش گرفت .در این مدت در مدرسه ها خانقا ههایی که گه گاه ودر مدت کوتاه شهرهای بین راه دیده بود بسیار چیز ها آموخته بود...

      معهذا این کار او را هر روز بیشتر از جو روحانی، دنیای درون خانه که در بلخ وماوراء النهر برایش آمده بود دور ترمی کرد وبه دنیای خارج که مسافرتهای دایم وصحبتهای همرا هان پدرش وی را بدان می کشید بشتر جلب می کرد. مادرش مئومنه خاتون هم که در خانه بی بی علوی خوانده می شد زنده بود واز شهرت وقبولی که برای فرزند جوانش در کار وعظ وتذگر حاصل شده بود احساس غرور می کرد.

      اما در گرما گرم فعالیت منبری نه سوک مادر واعظ جوان را زیاد ازحد مشغول خاطر کرد، ونه سور عروسی با گوهر خاتون جوان دختر خواجه شرف الدین سمرقندی، که هر دوطی یک سال (ح622 ) ودر شهرلارنده برای وی پیش آمد. مادرش مئومنه خاتون، که قبر او هنوزدر این شهر باقی است، با مرگ خود هم پسر را غرق اندوه کرد،هم بهاء ولد پیررا در سوک خود به محنت تنهای دچار ساخت، گوهر خاتون، که در دنباله توقف درلارنده به اندک فاصله دو پسر برای واعظ جوان به دنیا آورد،« نگفته است که دو قلو زایده شده یا یک قلو» خانه سرد ومصیبت زدۀ پدر وپسر با سر و صدای آنها گرم شد.در این میان تختگاه سلجوقیان روم از بهاء ولد وخانواده اش با شور وگرمی استقبال کرد «626 » بهاء ولد به خواهش کیقبا د از لارنده به قونیه رفت هنگام ورود او به قونیه پاد شاهان بازرکانان حکومت وپیشه وران بازار وپاد شایان قونیه تا مسا فتی دور، در خارج شهر به استقبال شیخ رفتند. وبه احترام تمام اورا به شهر آوردند....... کیقباد از اسب پیاده شد ودر رکاب بهاء ولد تا شهر پیاده طی کرد بهاء ولد را با جایگاه مناسب منزل داد. از طرف سلطان مهمانی مجللی به افتخارولد بر پا شد که اکابرعلمای شهردرآن حاضرآمدند ونسبت به وی احترامات فراوان ومخلصا نه هم به بجا آوردند بعداً امیر بدرالدین گهرتاش

که از نزدیکان سلطان بود برای ولد مدرسه ای ساخت که بعد ها به عنوان مدرسه مبارکۀ خداوندگار محل تدریس باری پسرش مولانای کوچک شد.

      اینکه بهاء ولد آنجا مثل بغداد به مدرسه نزول کرد، به رغم دعوت وتکلیف اکابر به خانه اعیان وسرای سلطان وارد نشد حشمت وهیبت اورا دراتظا رافزود. ازهمان هفته های اول سکونت در مدرسه، با آنکه هنوز غبار را ه وخستگی سفررا از خود دور نکرده بود محضر او محل رجوع اهالی  شهر شد علمای قونیه، بازارگانان واعیان شهر هرروز به دیدار مهمان تازه وارد می آمدند هدیه های آوردند،دعوت ها می کردند،قونیه واقع درحاشیه جنوب شرقی جلگه مرکزی آسیای صغیر، تختگاه ....و مرکزنو یسندگان فارسی زبان محسوب می شد تختگاه روم که واعظ جوان به همراه همشهریهای خویش_خراسانیان قونیه_ با گوشه وکنارآن تدریجاً آشنایی پیدا کرد با آن چه در بغداد ود مشق.... بود تفاوت داشت. بهاء ولد پیردیگر،مثل سالهای اقامت درآقشهرلارنده نمی توانست مجالس وعظ منظم دایر کند. اما مجالس مولانای جوان البته شور وحرارتی بشترداشت ودر مقابل صدای پدر که در این ایام هر روز بشتر از روز پیش به خموشی می گرایید صدای وی هرروز گرمتر، تند تر وآ تشین ترمی شد،

      برای مولانای پیر که از سالها پیش دندانهایش فرو ریخته بود هر روز بیش از پیش سخن گفتن دشواری داشت و مولانای جوان که پدر اورا« جلال الدین مولا نا می خواند ودر این ایام در بیرون از خانه هم مثل درون آن همچنان به نام خداوند گار» خوانده می شد از جانب وی سخن می گفت ورود به قونیه (626 ) مولانا بیست و دو ساله بود اما پدراواخر عمرش بود بالاخره مرگ به سراغ او آمد ودر سن هشتا د وسه سالگی اورا از پای در آورد ( ربیع الآخر 628 ) دوسال از مرگ پدر می گذشت مولانای جوان بیست وچهار ساله بود با مرگ پدر، خداوندگار بلخ جلال الدین محمد مسئولیت خانواده پدر را یا به وصیت پدر یا با خواست سلطان علاء الدین یا به پیروی ازمریدان پدرجانشین بهاء ولد شد خرقه « سلطان العلما» بردوش جوان بیست و چهار ساله افتاد ارشاد وتربیت مریدان او را به عهدۀ خویش یافت،

      با این حال جدایی پدر در این ایام احساس غربت را در خداوندگار بیشتر می کرد، ودر قونیه، در بین ترکان، یو نانیان، یاد خراسان وبلخ مهد خوارزمشاه، ویاد سالهای آرام بی دغدغۀ زندگی وزهد بهاء ولد را درخاطر وی زنده می کرد. در سالهایی که خانواده بهاء ولد به سبب نا آرامی از سلطان خوارزم یا به صورت تشویش از هجوم تا تار، در دنبال خروج از بلخ مراحل یک مها جرت نا گزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت واضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت با مرگ بهاءولد، که مهاجرت وسرنوشت اورا از بلخ وخراسان به روم وقونیه آورده بود، جلال الدین محمد که مریدان پدر اورا مولا نا وخدواند گار می خواندند خودرا با غربت وسختی مواجه یافت قونیه با آنکه در تکریم خاطره بهاء ولد درحق خود وی نیز تکریم فوق العاده ای نشان می داد برای وی دیارغربت به شمار می آمد یاد بلخ وسمر قند احساس این غربت را در ضمیر وی نمی زدودند. در درون خانه، زنش گوهر خاتون اورا به یاد سمرقند می انداخت، وفرزند بزرگش بهاء الدین که بعد ها سلطان ولد خوانده می شد ودر این ایام سالهای مکتب را آغاز کرده بود،خاطرۀ خانه بلخ، وتحیر به مکتبهای خراسان وبازی با کودکان همسایه را در خاطر اوزنده می کرد، از اشتغال به وعظ وتذگر که اورا از امید باز گشت به آن دنیای روشن ودلاویز کودکی، به آن سالهای شاد مانه وپرجازبۀ بلخ وسمرقند محروم می داشت خودرا شاد مان نمی یافت..      ادامه دارد.......

 

!! نوشته شده توسط باقر فهيمي | 17:29 | یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 •

زندگی پر افتخار

برای کوتاه نمودن دستهای پنهان وآشکار بیگانگان از افغا نستان متحد شویم.

بیو گرافی ( زندگی نامۀ) ومبارزات استاد محمد محقق 

    

      استاد محمد محقق به هیچ فرد افغا نی پوشیده نیست که یکی از رهبران ومجا هدان پر افتخار، ویاری دیرنه ای رهبر شهید پیری پیشوا استاد عبدالعلی مزاری بزرگ(ره) می باشد استاد در افغا نستان در زندگی روز افزونش در عرصه های جهاد ومقاومت دوران کمونیزم مزدوران خارج ایثار وفداکاریهای زیاد انجام داده اند.بدین مناسبت قسمتی از زندگی ومبارزات استاد را به معرض دید شما خوانند گان محترم قرار می دهم...

    1 -دوران کودکی: استاد در سال 1336 در قریه ای سفید چشمه از توابع ولسوالی چهار کنت ولایت بلخ بدنیا آمد، دورۀ طفولیت وکودکی را در دمان پر مهر وعاطفۀ خانواده به پا یان برد، به تنا سب پیشۀ خانواده که مالداری وزراعت بود،در ایام بهار وتابستان به یاری وکمک پدر می شتافت وبه مالداری وزراعت می پرداخت ودر ایام زمستان در مکتب محلی به تحصیل مصروف می گردید. طبق روشی تعلیم محلی حلال و حرام شرعی وواجبات ومحرمات واحکام دینی را از محضر مامای خودش که ملا اما قریه بود،آموخت وکتاب جاالمقدمات را که در صرف و نحو ومنطق نوشته شده ودر حوزه های علمیه تدریس می شود همراه با برخی از کتابهای تاریخی را نزد سخیداد ومعلمان محلی فرا گرفت.

    2 -دوران تحصیل:استعداد فوق العاده وذوق کم نظر استاد سبب شد که بسیار سریع مدارج تحصیلی را طی نماید وخویش را از استادید محلی بی نیاز سازد، به همین دلیل، در سال 1352 به هدف پی مودن مراحل عالیه علم، راهی حوزۀ علمیه ای « نانوائی » گردید وبا اقامت در آن مدرسه که در حکم ام المدارس صفحات شمال بود، فصل دیگری از زندگی استاد آغاز شد او در مدت بسیار کم توانست دروس ادبیات عرب، منطق، معانی وبیان،را به تفصیل بیا موزد وبه عنوان یک شاگرد ممتاز وباذوق وقریحه ای قوی ظهور کند،استعداد فوق العاده، اورا بسیار سریع به عنوان یک استاد زبر دست وموفق در کنار دیگر اساتید ومدرسین، مطرح ساخت ورفته ورفته جلسات تدریسش جلسات اسا تید دیگر را بی رنگ ساخت واکثر محصلان علوم دینی را به پای در سهایش گشانید،البته خلق نیکو وروحیه ای شاد استاد در حذب طلاب به دروسش نقش اسای داشت،استاد، تصمیم وعزم جدی داشت که تحصیلات خویش را تکمیل نماید وبه مدارج بالای از علم ودانش عروج نماید اما این تصمیم را در منطقه غیر عملی می دید، زیرا اسا تید موجود بالا تر از آنچه را استاد آموخته بود تدریس نمی کردند یا نمی توانستند، لذا عزم رحیل به مقصد« عتبات مقدسه» را جزم کرد ودر سال 55 برای تهیۀ مقدمات سفر واخذ پاسپورت به مزار شریف مرکز ولایت بلخ آمد واز قضایا با استاد عالیقدر وقافله سالار دلیر مجا هدین ورهبر خردمند شهید استاد عبدالعلی مزاری بزرگ، برخورد ومقصد خویش را با آن پیر فرزانه در میان نهاد.

    استاد مزاری رهبر جاوید وماند گار، تشریع وضعیت مردم کشور، استاد محمد محقق واین مجا هید فقید را به ماندن واقامت در داخل کشور تر غیب می کند واورا در جریان مبارزات وانقلابین مسلمان در ایران ونهضت اخوان المسلمین در افغانستان ودیگر کشور های اسلامی قرار می دهد وطوری که خودش نقل می کرد در همان دیدار استاد مزاری یزرگ نظر اورا عوض می کند وبه ماندن در داخل کشور متقا عدش می سازد همین ملاقات، اسر آغاز فصل نوی در زندگی استاد محمد محقق می گردد، خود در همین رابطه می گوید:

   « همین بر خورد، سر آغاز آشنایی ام به مسائل سیاسی شد وبعد از آن در فکر مطالعۀ کتابهای سیاسی، وآثار عالمان نامداری هم چون حضرت امام خمینی( ره) واستاد شهید مطهری، مرحوم طالقانی، دکتر بهشتی، دکتر شریعتی، واستاد جلاالدین فارسی و..... افتادم»

   استد در سال 1356 به محضر آیته الله بحر مشرف شدند واز حضور ایشان کسب فیض راآغاز کردند،ضمن شرکت در درسهای آیته الله بحر خود نیز تدریس سطوح پایین تررا در مدرسه شروع نمودند وبه زودی به حیث رکن مهم وموثر حوزۀ علمیه مطرح گردید ن دوتا راسائل شیخ انصاری، لمعۀ شهید وبخشی از جلد اول کفایۀ مرحوم هراتی( آخوند) را پیش پیش استاد بزرگوارش آیته الله بحر خواندند ودر حکم نائب وقائم مقام آیته الله بحر در امور مذهبی ودینی مردم عمل می کردندو آیته الله بحر استاد را به حیث یک شاگرد ممتاز وقائم مقام مورد اعتمادش تبلیغ می نمو دند.

  3 -آغاز فعالیتهای سیاسی ومبارزاتی استاد: اندیشه ای مجدد بزرگ قرن حضرت امام خمینی(ره) مایه ای اصلی مبارزات استاد بودند، استاد با الهام از مکتب واندیشه ای سیاسی روح خدا به آن نتیجه رسیده بود که بیان احکام وموعظه تمام رسالت عالمان دینی نیست، برای احیای تفکر دینی، تلاش آگاهانه سازمان یافته ویا متنانتی را لازم می دید، تلاش را که از آگاه شدن وآگاها نیدن آغاز می کردید، خودش  در مورد کیفیت شروع مبارزاتش می گوید:

    « با خواندن وپخش کتاب « حکومت اسلامی» حضرت امام خمینی( ره) فعا لیتهای فکری وسیاسی ام را شروع کردم ودر بهار 1355 با همکاری دیگر دوستان هم فکر توان ستم در مدرسۀ« نانوائی» تحرکی را به وجود آوریم ویک مجموعه ای خوب وکیفی از طلاب جوان را، تشکل ساختیم وهمگی برای مبارزه ای سیاسی وتلاش برای بر قراری یک حکومت اسلامی در کشور متهعد شدند،هر چه زمان می گذشت بر تعداد هم فکران استاد افزوده می شد، وضعیت زمان به گونه ای بود که اخلاص، ایثار،صمیمیت وعطوفت، وکوشش آمیخته با شوق وامید به آینده، در یکایک افراد به چشم می خورد تعالم اخلاقی اسلام عملاً در میان افراد همسو ترویج می شد در یک کلام تب و تلاش و شور عشق واحترام به هم دیگر، در میان جوانان علاقمند به حا کمیت اسلام اعم از محصلان علوم دینی ودانشجویان ودانش آموزان روز به روز رونق بیشتری یافت، در این دوره، استاد، دوستان ویاران آگاه وصمیمی فزونتری را در میان اقشار مختلف جامعه پیدا می کند، از برخی از دوستان این دوران را خود چنین یاد می کند:

     « از جمله افرادی که در این مرحله از محصلان معارف از نطر فکری نزدیک به ما بودند وبا هم آشنا شدیم، جمعی از شاگردان آیته الله بحر بودند که در جلسات درس« اصول وفلسفه وروش رئا لیسم» ایشان شرکت داشتند نظیر: استاد عبد القادر« ذبیح الله» که معلم شر عیات لیسۀ باختر بود وانجینر نسیم « مهدی» وجمعی دیگر از شا گردان دارالمعلمین مزار شریف که از ساحات بدخشان وتخار بودند وهمین آشنایی وهمفکری دواران تحصیل بود که با عث شد تا در دوران جهاد مسلحانه علیه اشغالگران روسی واجیران آنها، بین جبهات ما و عبدالقادر « ذبیح الله » را که آمر بلخ جبهات « جمعیت اسلامی » انتخاب شده بود وانجینر نسیم « مهدی » که به حیث آمر جهادی حذب اسلامی حکمتیار در ولایت فاریاب تعیین گردیده بود: همکاری های گسترده های سیاسی، نظامی در طول مقاومت علیه اشغال ده ساله ای کشور، جریان یابد وبا هم با کمال اخلاص واحترام وصمیمیت هما هنگی وهمکاری داشته باشیم»

   استاد محمد محقق که با ارشاد مرشد عالیقدر ومحبوب مجا هدین، «پبری پیشوا ورهبر شهید» استاد عبدالعلی مزاری بزرگ ( ره ) در مسیر مبارزه ای اسلامی قرار گرفته بود، با مطالعه آثار متفکران انقلابی جهان اسلام، خود سازی انقلابی را آغاز نمود واز طریق نشر و پخش آن آثار رستا خیز آفرین، بخش عظیمی از نسل جوان منطقه را در خط مبارزات اسلامی هدایت کرده وهرچه زمان می گذشت، اثر جهاد اعتقادی، اخلاقی در نفوس جوانان غیور آشکار تر می گشت،و ذهنیت  قشر پیشا هنگ جامعه، برای پذیرش یک مبارزۀ طولانی ومنظم در راه استقرار حا کمیت اسلام، آماده تر می شد کودتای هفت ثور به وقوع پیوست این آغاز یک فاجعه ای اسفبار در تاریخ کشور اسلامی « افغا نستان » بود، شدت اختناق وخا کمیت رعب ووحشت، عزمهای بسیاری را در ادامه دادن به مبارزه سست کرده بود وکم نبودند از داعیان مبارزه، که صحنه را زیرکانه تر گفتند ودر جای امن رحل اقامت افکندند اما استاد محقق از زمرۀ چنین مبارزانی نبودند، او بر حقانیت راهی که انتخاب کرده بود، ایمان راسخ داشت والان هم دارد وبا قلب سر شار از امید به پیروزی نهایی، به پیش می رود ولذا، از همان آغاز کود تا ی هفت ثور، افشا گری علیه کمو نیستهای مزدور را بی هیچ ملاحظه ای در محافل ادامه داد وبا بخش شناسنامه واطلاعیه ها علیه رژیم کودتا،بر مشی سازش نا پذیر وقا طعانۀ خویش تا کید ورزید، در ادامۀ همین کو ششها بود که کمو نستیها اورا همراه با هفت نفر از همفکرانش در عقرب 1357 دستگیر کرد وچون هیچ مدرک قابل قبول برای خود شان در دست نداشتند،پس از حدود سه روز تحقیق وباز جویی سر انجام همه را رها کردند. استاد پس از حدود دوماه روشنگری وزمینه سازی با همراهی وهمکاری عالمان دینی وبزرگان منطقه، قیام حماسی سوم حوت 57  چهار کنت را به وجود آورد این قیام تاریخی وحماسی، در حقیقت طلیعه ای آزادی شمال ومناطق مرکزی گردید.

   4 -نقش استاد در پیروزی جهاد افغانستان: آگاهان مسایل افغانستان به خوبی واقف اند که فتح شهر مزار شریف در اواخر سال 70 به مثابه ای کلید آزادی افغا نستان بود زیرا همین فتح بزرگ ارکان رژیم نجیب را در هم ریخت وسیر روبه زوال آن را بسیار سرعت داد واستاد مجا هد محقق یکی از عنا صر مهم ومو ثر در سقوط شهر مزار شریف بود،داستان از آنجا شکل گرفت که جنرال حسام الدین حق بین، از خویشا وندان سید منصور نادری وقوماندان فرقۀ 80 به نمایندگی از جنرال دوستم قوماندان لواء 53 وجنرال مومین قومندان لواء 70 حیرتان، برای استاد محقق وحذب وحدت اسلامی پیام می دهد که حاضر است با کمال صداقت با مجا هدین برای اسقاط رژیم نجیب همکاری نمایند،استاد متن پیام جنرال حسام الدین را به شورای مرکزی حزب وحدت بلا فاصله مخابره می کند واز آنجا کسب تکلیف می نماید، وقتی جواب مثبت از بامیان در یافت می شود، بلا فاصله وارد عمل می گردد وبا هما هنگی سریح نیروهای مسلح مجا هدین، قوای مسلح بریده از رژیم را دعوت به همکاری جدی می نماید وجنرالان بریده از زژیم با کمال شوق وبا آغوش باز از این دعوت استقبال می کنند ونبرد آغاز می شود طوری که همۀ اهالی مزار شریف به یاد دارند استاد محقق ونیروهای مسلح حزب وحدت اسلامی  اولین ونخستین کسانی بودند که پا داخل شهر نهاده وبا سر کوب مدا فعان مسلح رژیم، به کمک نیروهای فرقۀ53 مزار شریف .مراکز اطراف آن را آزاد کردند.

   پس از فتح شهر مهم واسترا تژیک مزار شریف، اوضاع سراسر افغا نستان تغییر کرد وشهرها یکی پس از دیگری سقوط نمود ومرگ رژیم قطعی گردید، برای فتح کابل آخرین سنگر کمو نیستها، استاد محقق همراه عده ای ازجنرالان وقوماندانان بر جسته به جبل السراج می روند وراههای عمل تصرف کابل را با احمد شاه مسعود بر رسی می کنند وبه همه به این نتیجه می رسند که نخست شورای جهادی تشکیل گردد وآنگاه این شورا به عنوان مرکز فرماندهی کل، نیروهای مسلح را به سوی کابل هدایت نماید، شورای جهادی تشکیل می شود واحمد شاه مسعود به حیث رئیس واستاد محقق به عنوان معاون وجنرال دوستم به حیث قوماندان کل انتخاب می گردند، ونیروهای مسلح از شمال از طریق زمین وهوا بسوی کابل سوق داده می شود وبه رغم تخلفات احمد شاه مسعود سر انجام کابل به  همت والای استاد محقق وجنرالان بریده از رژیم آزاد می گردد. پس از آزادی کابل، نیروهای مسلح وتنظیمهای جهادی ولایت بلخ: جنبش ملی اسلامی را به شمال به وجود می آورند. که استاد محقق در ایجاد وتکوین جنبش نیز نقش اساسی وتعیین کننده داشته است.

5   - مسئو لیتها وسمتهای استاد در گذشته وحال: پس از قیام پیروز مند وتاریخی چهار کنت استاد که خود یکی از رهبران آن به شمار می رفت: به منظور ارائه نمونه ای از حکومت اسلامی: با همکاری مردم وبزرگان وعالمان منطقه،کمیتۀ چهار کنت را به وجود آورد وخود برای اجرای مقررات اسلامی به عنوان« قضی » ایفای وظیفه می کرد.

   در سال59 که تنظیمهای مختلف در منطقه ظهور کردند،استاد به عنوان یکی از این تنظیم ها در ولایت بلخ تعیین شد تا تشکیل حزب وحدت اسلامی افغانستان به همان سمت ایفای وظیفه می نمود ودر ضمن امام جمعه ومنصب قضاء را را نیز داشت که با ترویج احکام اسلامی وتبلیغ آن، در عمل نیز مقررات کیفری را اجراء می نمود واز این راه امنیت وعدالت اسلامی را در منطقه به وجود آورده بود،پس از تشکیل حزب وحدت اسلامی استاد محقق به عنوان رئیس شورای ولایتی بلخ این حزب ایفای وظیفه می کند وهمچنین عضوی هئیات اجرائیه جنبش ملی افغا نستان نیز می باشد..

6 -  خدمت استاد محقق در کنار جهاد مسلحانه وایجاد  واحداث پا یگاه نظامی_ آموزشی،در نواحی مختلف شمال از جمله شو لگر، چمتال، بلخ، دولت آباد، چهار کنت، بلخاب، باجگاه،عبدالگان، به کاری های اجتماعی وعمرانی نیز همت می ورزید،ودر حالیکه با بمباران وحملات زمینی متوالی ووحشیانه ای روس ها هیچ مجالی برای سرداران سر افراز جهادی نمی داد تا در کنار جهاد مسلحانه به اعمرار منطقه وارائه خدمات به اهالی محروم بپردازند، لیکن استاد مجاهد ما، تا میزان می توانست در این بخش ها نیر سرمایه گذاری می کرد و به طور نمونه به موارد از این گونه خدمات او تا قبل از آزادی شهر مزار شریف اشاره می کنیم:

1- اعمار شفا خانۀ شهید حسینی در شولگر. 2- اعمار لیسۀ شهید علامه بلخی  در شولگر. 3- فعال نمودن هیجده مکتب دخترانه وپسرانه در شولگر از طریق جلب کمک های مئوسسات وابسته به ملل متحد. 4- فعال نمودن چهار باب مکتب ابدائه ی در دالان شولگر.5 – چهار باب مکتب ابدائیه در ولسوالی چمتال.6 – دائر نمودن دو کلینک واکسیناتور در شولگر ازطریق جذب کمکهای موسسات خیریه ای مستقر در پاکستان.خدمات که استاد پس از پیروزی جها د انجام داده است چشمگیر است وآنچه را می توان برگ افتخار در حیات استاد نامید وقطعاً تاریخ آن را در سینۀ خویش تا ابد به یاد گار خواهد نهاد،خدمات ذیل استاد محقق در منطقه می باشد:

   1- رسمیت داندن به مذهب جعفری از طریق تصویب مجمع مئو سسان جنبش ملی، اسلامی افغا نستان وثبت آن در اساسنا مۀ جنبش. 2-تهیۀ زمین برای اسکان هزاران خانوار از مها جرین  بی سر پناه در شهر مزار شریف.3 – تشکیل یک فرقۀ از مجا هدین سر افراز حزب وحدت اسلامی در شمال به منظور دفاع از آرمانهای بر حق شهیدان. 4 - اعزام یک گروپ به سر کردگی انجینر سید گوهر شاه برای احداث سرک یکاو لنگ- مزارشریف که کار احداث آن در پاییز سال 1371 موفقانه به اتمام رسید.

  « این بود برگ از تاریخ زندگی ومبارزات مجا هد سر افرازاستاد محمد محقق ویگانه یاری وفا داری پیری پیشوا رهبر «شهید» استاد عبدالعلی مزاری وامید واریم این مجاهد بزرگ اسلام  راه واهداف بابه مزاری ویگانه رهبر انقلاب افغا نستان را ادامه بد هد من الله توفیق، پدر تو همیشه در قلبها وسینهای فرد فرد جوان هزاره جاویدانی. راه تو همان راه است وخون سرخ تو همان خون است روحت شاد. صلوات.»

منبع: هفته نامۀ وحدت شمارۀ 84 – سال سوم- پنج شنبه 22 دلو( بهمن) 1371 ه. ش برابر با 19 شعبان 1413 فبروری 1993 میلادی.

 

!! نوشته شده توسط باقر فهيمي | 10:23 | دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 •

حکایت از مثنوی معنوی

       خوانندگان وبینندگان محترمُ یک دوست خوب ونازنین پیام نوشته است که چرا قالب وبلاگت را هی عوض می کنی راتش کوچه باغ با یک مشکل بر خودره که قالبش زود زود عوض می شود امید وارم که این مشکل به زودی بر طرف شود... ویک قالب دائم اختیار کنم.                             

پیرزن و ما لیدن سر خاب.

    پیر زنی نود ساله، پر تشنج وزعفرانی رنگ با صورتی پر از چروک عشق شوی وازدواج بر سر داشت، دندان ها ریخته، موی هم چون شیر سپید و قد ما به مانند گمان گشته، عشق صید در سر اما د ا می پاره پا ره  در دست  و آتش گر ما زا در زیر دیگی  تهی خالی، نه نیازی ونه جمالی که بدان ناز کند.

    روزی در همسایگی آن پیر زن سور عروسی بر پا بود واورا بدان سور دعوت کرده بودند.

چون قصد رفتن کرد موی ابرو پاک نمود وآیینه ای در پیش رو گرفت تا رخسار ودهان بیا راید اما هر چند گلگونه به صورت خویش مالید سفره تو در توی رویش پو شیده نشد. چون چسباندن عشر های مصحف نیز برای بر طرف سازی زشتی صورت او موثر واقع نمی شد وکنده شده از صورتش جدا می گشت، شیطان را لعنت کرد وگناه را بر گردن او نهاد.

  در این هنگام شیطان حاضر شد وبه او گفت: ای بد کاره خشکیده، من تمام عمر خود این بازی ها نیند یشید ه ام واز کسی دیگر هم ندیده ام!

چون بر زیبای صورتت امیدی نیست خواه گلگونه بر آن بمال وخواه مداد وسر مه.

بود کمپیری نود ساله کلان   

پر تشنج روی ورنگش زعفران

چون سر سفره رخ او توی توی    

لیک در وی مانده عشق شوی

ریخت دندان ها ومو چون شیر شد

قد کمان وهر حش تغییر شد

عشق شوی وشهوت وحرصش تمام

عشق صید پاره پاره گشته دام

مرغ بی هنگام وراه بی رهی

آتشی پر در بن دیگه تهی

نه نیاز ونه جمالی بهر ناز

 تو به تویش گنده ما نند پیاز

 بود در همسایه اش سوری عجیب

کرده بودند ای عجب او را طلب

پیش رو آیینه بگرفت آن عجوز

تا بیا راید رخ ورخسار وتوز

چند گلگونه به مالید از بطر

سفره ی رویش نشد پوشیده تر

چون بسی می کرد فن و آن می فتاد

 گفت صد لعنت بر آن ابلیس باد

شد مصور در زمان ابلیس زود

گفت و این قحبه ی قدی بی رود( خشکیده)

شعری این حکایت طولانی است، به خاطر اختصار کامل نیاوردم دفتر ششم مثنوی دوستان خود شان بقیه اش را  بخواند( داستان های مثنوی چون حکایت می کند) تدوین: احمد دانشگر

!! نوشته شده توسط باقر فهيمي | 10:44 | یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 •

یاد داشت نا مفهوم

 

 

 

 بندۀ عشقم از هر دو جهان آزادم....

عشق پیدا شد آتش به همه عالم زد.....

وعشق، تنها عشق، تو را به گرمی یک سیب می کند مئا نوس.

وعشق، تنها عشق، مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد......( زنده یاد سهراب)

      عشق رنج اصلی است و.......

بدان که هر چیزی را کاری است از اعضای آدمی تا آن نبود او بی کار بود دیده را کار دیدن است تا دیدن نبود او بی کار بود. گوش را کار شنیدن است تا شنیدن نبود او بی کار بود و هم چنین هر عضوی از اعضای آدمی را کاری است کار دل عاشقی است عشق نبود او را کار نبود چون عشق آمد، اورا نیز کار خود آمد پس یقین آمد که دل را برای عشق وعاشقی آفریده اند وهیچ چیز دیگر ندارند.......

   راستی که در جهان خوشتر از سخن عشق چیزی نیست، که سخن خوش نا مکرر است وراست گفته اند که: جهان عشق است ودیگر زرق سازی، عشق در عرفان وادب، ودر اند یشه های معنوی   از دیر زمان جایگاهی بس بلند داشته وهم اکنون نیز به همان قوت پیشین است. بیش تر ینۀ ادیان وتقرباً عموم عارفان بزرگ وصاحبان معرفت چه در حوزۀ فکری اسلامی وچه در حوزه های اندیشه های غیر اسلامی، پیرامون این کوهر هستی به شیوۀ نثر وهم به گونه نظم شعر سخن رانده اند، لیکن بعضی به زبان اشارت وبا بیان ویژه ورمز آمیز وبرخی هم با زبان عام ودر خور فهم عموم. برخی از عشق حقیقی وگروهی نیز از عشق های رنگی وصوری ومجازی کتاب ها، منظومه ها ودیوان هایی شاعران در این باره « یعنی عشق» سخن به تمام گفته اند بسیارند تا جایی که می توان از این آثار ودست نوشته ها به عنوان « عشق نامه» هم یاد کرد. که این افراد عشق را به عنوان لب لباب هستی وگوهر شریف و یکد انۀ گیتی در عرفان وادبیات عرفانی. از مقامات عالی بلکه یکی از عالی ترین مقامات بر شمرده اند، اما متا سفانه ابهام وایهام هایی که در این باره وجود دارد موجب شده که در لسان وزبان عام معنا ومفهم شایسته ودرستی نداشته باشد وبرخی از مردم با شنیدن این واژۀ مقدس وگران بها « عشق» مفاهیمی چون جنون وحماقت ودیوانگی را در ذهن خود تصور ومجسم می نماید وبدین سان در افکار عامۀ مردم ضمن این که عشق مفهم غیر اخلاقی ونا مطلوبی را در بر دارد وعمو ماً با شکست وناکامی حرمان قرین است  واین همه به خاطر آن است که در نظر عوام مردم عشق و عشقبازی منحصر در خامان وجوانان است، که از مشخصات آنان عجولی وخطا وخامی است.

    بدیهی است که اگر عامۀ مردم می توانستند به آثار بزرگان از اهل عرفان ومعرفت راه یا بند واز آن طریق با عشق حقیقی وحقیقت عشق آشنا شوند دیگر چنین نمی پنداشتند که عشق  را پدیدۀ شهوت ونفس وامیال خام جوانی است هماره با خطا وانحطات تو ام نبودند، اما اگر عامۀ مردم عشق را این گونه می پندارند ونسبت به آن نظر مساعدی ندارند واقع این است که پر مقصر نیستند بلکه کو تاهی وتقصیر از آن دسته از نویسندگانی است خود عشق مقدس ومفهوم راستین آن را نچشیده . وحقیقت آن را آن گونه که شا یسته است نفهمیده اند، ولذا ندانسته ونسنجیده اقدام به نگارش مقاله ویا داستان عاشقانه می کنند، وبه جای آن که از عشق بگویند شهوت را علم می کنند وبه جای آن که از روحانیت وپاکی عشق بگویند از بی بند و باری های بر گرفته از نفس وهوا های نفسانی سخن می گویند.

     « عشق واژه پاک ومقدس در ادبیات کنونی اندک اندک دیگر چیزی جز« جنسیت» آن هم به صورت بازاری، وتجارت، هرزه، اغراقی وآلودۀ آن نیست، رابط انسان ها غالباً در ادبیات امروز یا در کشش های بیمار گونه یا در جنسیت و « سکس » خلاصه می شود دیگر از قهر ما نان پاک وبی آلایش از مظاهر انسانیت وجوانمردی ما نند گذشته در آن ها نشانی نیست، اگر اتفا قاً نویسنده ای نیز به وصف حال مردی بزرگ مبادرت ورزد آنگاه به شیوۀ روان کاوی بازاری ومنحطی با پرده داری های آلوده جنسی خود آن چنان وی را به نکبت می کشد که در ردیف تمام قهرمانان دیوانه وتبهکار دیگرش قرار می دهد»

 دکتر نا صرالدین صاحب الزمانی، بر گرفته از چشمه بقا کا ظم محمدی.

    عشق همان گوهر پاک ومقدس است که عارفان عشق را حیات وزندگی تلقی می کنند. در علوم واندیشه های اسلامی هنگامی که به اصطلا حات اهل تصوف وعرفان می نگریم می یا بیم که « آب حیات» را درست به همین مفهوم یعنی  چشمه عشق  معنا کرده اند، ولذا اگر کسی از این چشمه جرعه ای بنو شد حیاتی تازه وابدی خواهد یافت وآنان که از چشمه عشق بر حذر وزآب درند مردگانی متحرک ویا متحرگانی مرده اند.عارف وصاحب نظر چون حافظ عشق را تمام«سود» ویک « هنر » می پندارد، هنر بزرگی که امید دارد هم چون دیگر هنر ها موجب حرمان نشود،                                                             

  عشق می ورزم وامید که این فن شریف       چون هنر های دیگر موجب حرمان نشود

عشق همان « لطیفه » ای است ربانی که همه می تواند به اقیانوس آن دست و پا بی زند، وتا ماهی های لطافت روح را از سر پنجه های این موج عظیم به تورهای دل صید کند، گویند عشق مرضی است از قسم جنون، جنونی که ناشی از هیجانات ژرف وعمیق روحی وروانی است وبه واقع از دیدن صورت وسیرت حسن وجمال پیدا می شود،عشق به نظر عارفان بس آمدی بلند وبی انتها دارد که سفر در راه عشق پا از حرکت باز استاده وچشمانرا بینا وگوشها نا شنوا می شود عشق در نظر بزرگی جون مولانا جلاالدین افغانی  در خلال اشعارش از آن یاد می کند گاه معنای « کیمیا» را دارد کیمیای کیمیا ساز است. عشق خاک را گنج معانی می کند وگاهی هم آتش است وگاهی هم معنی ومفهوم « عصای موسی » را در بر دارد واز این است که عشق گاه آب گاه آتش است، گاه باغ وگاه داغ است، گاه آب حیات وگاه شاخ نبات است،گاه بحر بی کران وگاه عذاب بی امان است، گاه سیمرغ بی دام وگاه دردانۀ بی نام است،.......

 حضر دلی که ز آب حیات عشق چشید     

کساد شد برآن کس که زلال مشرب ها

                                     مولانا                                   

عشق آتش بود کردم    این دل مجمر   چو عود      

 آتشش سوزنده بد، هم عود وهم مجمر بسوخت

                                      عطار

عشق دردانه است ومن غواص ودر یا می کده       

سر فرو بردم درآن جا  تا کجا کس   سر برکنم

                                  حافظ

عشق سیمرغست کو را دام نیست         

دردو عالم   زو نشان   ونام نیست

                                 عراقی

 با عشق نشین که گو هر جان تو است        

 آن کس را جو که    تا ابد  آن تو است

                                  مولانا

گسترش ووسعت عشق ومعنای ژرف وگستردۀ آن در فرهنگ ادبی وعرفانی به قدری بوده که به واقع کس را به عمق آن دسترسی نیست، تیغ عشق، جاذبۀ عشق، ترانۀ عشق، پیغام عشق، جوهر عشق، چوگان عشق، درخت عشق، درمان عشق، رخ عشق، رنگ عشق، آفتاب عشق، که صد ها واژه دیگر را می شود مثال آورد.......

      اما با این همه اهتمام وشرح معنی در عین حال واقع آن است که عشق قابل تعریف نیست واین مطلبی است که با اندک درنگ وتاملی برای اهل تحقیق حاصل می شود. چرا که عشق نه از مقولۀ« حس» است ونه از مقولۀ« عقل» یعنی نه« محسوس» است ونه «معقول » به این جهت تعریف آن را نا ممکن دانسته اند وتعریف پذیری آن انکار کرده اند.چه آن کس که خود عاشق است وبه موجودی عشق می ورزد قابل درک واحساس اطرافیانش نیست اگرفرد عاشق بخواهد عشق را تعریف کند از آن رو که تحت نفوز وزیر سلط عشق است بی گمان عاشقانه از عشق سخن خواهد گفت، ودرست به همین جهت نمی تواند عشق را آن چنان که با یسته وشایسته است تعریف کند.

     آن کس که عا شق واقعی نیست وعشق را درک نکرده وبه اسرار ورموز عمیق وپیچیدۀ آن آشنا نگشته است چگونه می تواند از عشق سخن بگوید وآن را تفریف کند، عشق برای چنین کسی معنی ومفهومی نخواهد داشت ولذت آن را درک نخواهد کرد پس با این حساب که نه عاشق ونه غیر عاشق، هیچ کدام یاری تعریف عشق را ندارند پس از کجا می توان فهمید عشق چیست؟ واز کجا می توان با آن آشنا شد واز کجا به بی کرانگی، بزرگی، عمق وگستردگی وسایر ابعاد آن می توان پی برد؟

            هر چه گویم عشق را شرح وبیان         چون به عشق آیم خجل گردم از آن ( مولانا)

 در نظر افلاطون اگر سپاهی از عاشق ومعشوق مرکب باشد آن سپاه شکست نا پذیر است چه، عاشق مرگ را بر جبین وفرار ترجیح می دهد. عشق دارویی اعجاز گر است که می تواند روبا هان را به شیر تبدیل نماید. افلاطون در خلال مبا حثات به دو نو عشق اشاره می کند، نوعی آسمانی ونوع دیگر را زمینی تلقی می نماید،وعشق آسمانی را عشقی« خدایی» وعشق زمینی را عشقی « بازاری » می داند بدین سان عشق الهی وآسمانی پاک وصاف است وآن دیگری پلید وشهوانی است. یکی به جلوه وجمال سیرت بها می دهد ودیگری به زیبایی صورت دل می بندد. عشق وعشق ورزی در نفس خودنه خوب است ونه بد عشق خوب است وقتی الها می که از آن به دل می رسد موجب آزادگی وبزرگواری با شد عشقی که از افرودیت بازاری سر چشمه می گیرد طبیعتاً بازاری است وقوۀ تمیز ندارد وآن عشقی است که به دل اراذل واوباش می گذرد واین عشق مجازی خوانده می شود نه عشقی حقیقی، عشق به واقع نوعی « تجربه » است، با گفت و شنید هیچ کس عاشق نشده است، عشق را باید تجربه کرد وبه تمام جان باید به آن زیست، اما زمان عاشقی به دست ما نیست بلکه در ید قدرت فعال من یشاء وقادر مطلق ومعشوق کل است، که در جمال وزیبایی همتا ندارد ویا قدرت خویش جمال خودرا به کسی بخواهد تجلی می دهد، از آن تجلی برق عشق به درون دیدار کننده می زند آن گاه وی را عاشق می کند، در نظر مولانا هر چیز که با زبان شرح وتفسیر شود روشن وروشن گرمی شود ولی عشق بی زبان وبی سخن روشن تر است عشق چون آفتاب محتاج به دلیل وبرهان وترجمان نیست ترجمان ودلیل آفتاب جز آفتاب نیست، شرح عشق را عاشقان دانند وسو ختگان عشق را تعریف کند عشق نه زبان که عیان عاشق است واگر عشق هم بتوان شرحی گفت این بر عهدۀ عاشقان است اما با این حال هر گز مجال اتمام آن دست نمی دهد، که ( شرح عشق از من بگویم بر دوام \ صد قیامت بگذرد وآن نا تمام..... عطار نیز به سان مولانا بر این باور است که عشق در عبارت نمی گنجد که اصلاً از عالم وجنس عبارات نیست..

( در عبارت همی نگنجد عشق \ عشق از عالم عبارت نیست... سنایی نیز چون دیگر بزرگان معرفت است برای عشق قائل به  تغییر زبانی وشرح عبارت نیست.

به زبان سر عشق نتوان گفت

آن چنان در به گفت نتوان سفت

عشق را عین وشین قاف مدان

بلکه سر یست در سه حرف نهان

سخن سر عشق کاردل است

عشق پیرایه وشعار دل است

      اما دریغ که عشق، خود از هر گونه تعریف می گریزد. عشق معمایی است که شرح و بیان ندارد وسخن عشق نه آن است که آید به زبان شکل عشق در حوصله دانش بشر نمی گنجد وزبان ناطقه در وصف او نالان است. در واقع مهترین دلیل بی کرانگی وتغییر نا پذیری عشق این است که عشق وصف آمیز است وهم چون تمام اوصاف خداوند، بی کرانۀ مطلق وتغییر نا پذیرند. چشمه عشق از ذات مقدس احدیت می جوشد وبه تبع آن است اگر رعشه ای بر دامن کا ئنات نشنید حقیقت عشق این جهانی نیست واوصاف ما سوی الله را ندارد وتا موضع شناخت عقل واقع شود.با این همه بر رقم تغییر نا پذیری عشق آثار آن را می توان شناخت وهر چه در عالم هست، اثری از آثار عشق هست .

     به همین دلیل است که عشق در همه مو جودات جهان جاری وساری است.همه مو جودات در عشق خداوند سهیم اند، عشقی که انگیزه خلقت بوده است پس، همۀ موجودات محب و عاشق اند، به عبارت دیگر در دل هر موجودی نیاز وشوق به موجودات دیگر دمیده شداند، وپیوسته در تلاش وتقلا ست که با آنها اتحاد پیدا کند این عشق های جزئی سر چشمۀ بی واسطۀ همۀ حرکات وفعالیت هاست.اما با وجود سر یان عشق در جهان هستی، عشق قویترین جلوه خود را از میان مو جودات بهره انسان کرده اند و آدمی، آینه تمام نمای عشق الهی شده است از دید عرفان، سر بر تری انسان بر تمام مو جودات عالم هستی در همین نکته نهفته اند.این ویژگی انسان را از فرشتگان می نشاند،کسانی که با اشعار حافظ آشنایی دارند به روشنی می دانند که این عارف شاعر، سخن بی اساس و ناسنجیده نمی گوید......

فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان

بخواه جام وگلابی به خاک آدم ریز   ( حضرت حافظ)

او در این بیت می گوید فرشتگان از عشق بی خبرند وحقیقت آن را نمی شناسند.از این سخن می توان به این نتیجه دست یافت که حیوانات نیز به عالم عشق بیگانه اند وبه طریق اولی توانایی درک حقیقت آن را ندارند بنا براین، انسان تنها موجودی است که عشق را تجربه می کند وآن را می شنا سد. درست است که عشق از یک سو در حوزۀ تجربه در می آید و مورد شناسای قرار می گیرد ولی از سوی دیگر خود عشق نیز در شناختن معشوق نقش مهم و تعیین کننده دارد.عشق چیزی است که جز معشوق خود به هیچ وجود دیگری توجه واعتنا ندارد به همین جهت در شناخت معشوق از جایگاه ویژه بر خور دار است، برخی از اندیشمندان جنبش روانشناسی جدید به این مساله تو جه کرده وگفته اند،« عشق تنها راهی است که با آن می توان به ژرفای وجود دیگری راه پیدا کرد کسی نمی تواند از وجود و سر نوشت فرد دیگر کاملاً آگاه شود مگر این که عاشق او باشد، عشق نتیجه میل جنسی ولذتها ی نفسانی نیست بلکه میل جنسی نیز راهی است که شخص می تواند برای درک معنی عشق از آن بهره جوید» پرتوی ازلی عشق، انسان را سزاوار می یابد ودست رد بر سینه نا محرم می کوبد وملائکه بر در میخانه عشق، کاندر آنجا طنیت آدم مخمر می کند،عشق عرفانی، سوزان پر خطر مشکل است وبه گفته حافظ طریق عشق، طریقی عجیب خطر ناک است نعوذ با الله اگر ره به مقصدی نبری، عشق راهی بی پایان وبیکران است که همه در آن هلاک می شوند............

       عشق وقتی نزد معشوق می رود معشوق را زیبا وفر بی می کند، وقتی نزد عاشق می آید اورا زرد روی ولاغر می کند، به همین قیاس باید بگویم که عشق دردو چهرۀ دیگر هم ظاهر می شود: وقتی که نزد معشوق می رود خنده می آورد، وقتی نزد عاشق می رود گریه می آورد! وقتی در دل معشوق می نشیند طرب افزاست، وقتی در دل عاشق می نشیند غم می افزاید. اما نه این غم ونه آن طرب هیچ کدام به معنای خنده وگریه ای حادث اند وعارض اند غم عارفان غم عاشقی است وخندۀ آنها خندۀ معشوق است، یعنی عشق هم چهرۀ معشوقا نه دارد وهم چهرۀ عاشقانه. وگاهی بر روی لب وچهره می نشینند وگاهی بر می خیزند،ذات عشق یا عشق مطلق، البته تعریف پذیر نیست وقول مولانا که زیبا ترین سخنان را در شرح و بیان ذات متعالۀ عشق گفته است، این عشق در گفت و شنید نمی گنجد وشرح عشق و عاشقی هم عشق گفت.

      عشق مرغیست که آشیانۀ او ازل است و« مرغی که از آشیانۀ ازل پرد، جز بر شاخ ابد ننشیند» «از جلال ازل شنو که احسن القصص است قصۀ عشق،چرا چنین گفت؟ « احسن القصص» قصۀ یوسف،عشق بازی هست تو چه دانی؟ اهل غفلت را از این نقطه چه خبر؟ زلیخا صفتی ومجنون  لقبی باید تا قصۀ یوسف وحکایت زلیخا تواند شنود» پیداست که فهم وشرح این پدیدۀ بس پیچیداند، عشق که سرشتی علی الا طلاق «دیا لکتیکی» دارد، استوار است، تا چه رسد به وصف وبیان ذات مجرد عشق یا یگانگی حقیقت عشق یعنی عشقی که دراو نه به خالق حوالت است ونه به مخلوق! ازینرو توصیف صوفیه از«عشق ساحر ناک» به گفتۀ مولانا، بشتر از قماش « نام گرایی» یا همانگویی است که:

 آفتاب آمد دلیل آفتاب        گر دلیلت باید از وی رخ متاب

 آن چه که در این یاد اشت کوتاه گفته شد، روشن می شود که از عشق یک تعریف خاصی نمی توان اراء داد.اما عشق را اگر از منزر دیگر نگاه کنیم بر دو نوع است.

(1) عشق حقیقی.

(2 ) عشق مجازی.

     عشق حقیقی حقیقتاً چیزی جز عشق به خدا نیست، در نظر عارفان، عشق حقیقی آن است که به حضرت احدیت مربوط  می شود وبس. همان طور که پیش از این هم اشاره شد عشق حقیقی مر بوط به خداوند ومنحصر در اوست.

      عشق مجازی چنان که گفته آمد اساسس گونا گونی دارد که در آثار اهل معرفت آمده است. عشق های صورتی، رنگی، بازاری، تجاری، ظاهری، زمینی، انسانی، لذت جنسی، هوا های نفسانی، وانواع واقسام بر خورد های اجتماعی که ازش تعبیر به عشق مجازی می کند.« اگر بی خواهیم عشق حقیقی را از عشق مجازی بشناسم درجات مختلف را باید طی کرد»

     « برای تما یز عشق حقیقی از عشق مجازی، راه کار های گو نا گونی وجود دارد،از جمله:

1. عاشق باید با برسی مبدا عشق خویش، بداند که آن حس است  یا خیال، عقل است یا دل، شهوت است یا اموری انسانی؟

2.بداند که عشق برایش آرام بخش، نشاط آور، خمودی، بی حرکتی، سستی ودر خود فرو رفتگی؟

3. آیا با وصال معشوق، عشق اولیه اش شکو فا تر،پا یا تر و پو یا تر می گردد، یا پژ مرده، ایستا و خموش است؟

4.آیا معشوق یکی است یا متعدد؟» بر گرفته از چشمۀ بقا اثر کاظم محمدی.

« این سوال های است که باید عشق حقیقی را از عشق مجازی تمیز داد»

      « در عشق حقیقیُُُُ معشوق واحد ویگانه است ودر عشق مجازی هم عشق به آیات الهی در طول

  عشق خدا وند است،نه در مقابل آن، اگر معشوق متعدد با شد، عشق ما نه حقیقی است ونه مجازی، بلکه عشق دروغین وکا ذب است » بر گرفته از چشمه بقا کاظم محمدی.

بلکه نام گذاری « عشق» بر عشق دروغین، خیانت به محتوا وعمق این واژه پاک ومقدس است. پس عشق مجازی همچون نرد بان، پل ومسیر ورودی به عالم عشق حقیقی است عشق مجازی ریشه در عشق حقیقی داردند.

خوانند گان محترم هما ن طور که از این یاد داشت پیداست از منبعی خاصی گرفته نشده تا این که  می آوردم.

!! نوشته شده توسط باقر فهيمي | 10:46 | یکشنبه ششم بهمن 1387 •

RSS