شب ها

آفتاب که رفت،

من می مانم وشب زنده داری و اشک...

دوست دارم که به گوشه ئی

بینشنم وبا دل خویش

                            خلوت کنم.

سکوت

زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کردند

زنده گی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد

یکی بد بختی مطلق معنی کرد.

یکی درد درمان نا پذیرش خواند.

وسر انجام یکی رسید و گفت:

-« زنده گی به تنها ئی نا قص است، تا « عشق » نباشد

« زندگی» تفسیر نمی شود»

( احمد شاملو)

 

سر گذشت یک عمر

می خورم خونی وباری می برم

تا کنم کاری که نامش زندگی است

می گشم از خشم گاهی نعره ئی

کای خدا زین ظلم، منظورتو چیست؟

شاملو

!! نوشته شده توسط باقر فهيمي | 18:24 | پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 •

تعلق در شعر خداوند گار سخن ومعا نی ملوک الکلام حضرت ابوالمعاني بيدل

 

اکنون که گل سعادت پر بار است

دست تو زجا م می چرا بیکار است

می خور که زمانه دشمنی غداراست

در یافت روز چنین دشوار است

( حضرت عمر خیام )

حضرت بیدل بدون شک با اندیشه و آرایی حضرت حلاج آشنایی داشت، از بیدل میخوانیم که:

زســـــامان تعلــــــق ها پریشــــــانی غنیمت داد

همه دام است اگر این رشته ها بر یکدیگر پیچد

  از جانب دیگر تأکیدات مکرر حضرت بیدل مبنی بر رهایی از زنجیرهء هرگونه تعلق بازتاب این واقعیت میتواند باشد که آن حضرت را در فراخنای جرگهء پیروان خرد اهورایی مقام و منزلتی بوده است چنانکه میر عبدالرزاق خوافی که به گمان اغلب

    همروزگار بیدل بوده است، در مورد ملک الکلام عصر خویش حضرت بیدل می گوید:« سر آمد غا مض خیالان والا استعداد و جمع معنی بندان خوش فکر را استادست. بر سریرسخن گستری(فر) دارایی و شکوه جمشیدی داشته و دردارالملک سخنوری کوس رستمی نواخته است». فر دارایی و شکوه جمشیدی و کوس رستمی  میتواند استعاره های از بینش های میترایی وزرتشتی باشد و دیگر دانش های عجمی، که بنابر تسلط پر خشونت و تکفیری مذهب و فرهنگ عرب بر اوضاع و احوال روزگاری که بیدل میزیسته، او نتوانسته و نخواسته به گفته خودش گردن فرازد و داربیند، او ازانجام بی ضبطی ها آگاه بود و به همین لحاظ طریقت نوی برای بیان حقایق به میان آورد و آن طراوتی کردن مفاهیم و واژه های مبین عقل و خرد به شبنم صور خیال بود، تا ریگ ستان نشینان تف زده خشک مغز و معتاد به تیرگی را چون عنکبوت راه  به  بیشه های سبزو پر طراوت سر زمین معنی های او  نباشد جز بهار پرورد گان خرد را.  اما آنجا که تقیه و تظاهر به خلاف عقیده کرده است هم ازنهایت بیچارگی بوده است و در همین معنی است که میفرماید:

   بدرس دل عجمی دانشم چه چاره کنم

   که مدعا ز نفس تا بیان شود عربیست

  و سوگمندانه در جایی دیگری می گوید:

  ز اقبال عرب غافل مباشید ای عجم زادان

  سریر اقتدار بلخ هم شاه نجف دارد

  باوجود آن در آیات شعری حضرت بیدل تکیه روی یکی از مفاهیم کلی قانون( اشا) در آیین زردشتی که عبارت است از آزادی (اختیار) که همانا در شعربیدل( قطع تعلق) مصور گردیده، به صراحت وصلابت معنی مشاهده میگردد.  همانگونه که قطع تعلق(آزادی) در پرشگاه عنقایی اشعار حضرت بیدل بال گستری دارد. در آیین مزدایی زرتشتی نیز: ( آزادی ارزشمند ترین داده اهورایی است، که در والاترین جلوه خود به صورت آزادی اندیشیدن و آزادی گزینش دین،زیر بنای گات هاست.. ریشه های این آزادی، در اصول اخلاقی گات ها و در رابطه بین خالق و مخلوق است )

   « گات ها نام کتاب سروده های حضرت زرتشت پیغمبر خدا و خرد است». (خرد رشته ای است که اصول گا ت ها را به هم پیوند میدهد. آدمی در تصویراخلاقی اهورا مزدا خلق شده است. معنای آن اینست که اهورا مزدا و آدمی، در فروزه هایی مشترک اند یکی از آنها آزادی اختیار است) ( یعنی قطع تعلق)

   حضرت بیدل هم معتقد به همین فروزه است، و چنان میخواهد آزاد باشد که حتی از دیدن خود درآیینه  هم وحشت دارد، که چندین حدود مختاریت، حدی از صفات خدایی ا ست وحضرت بیدل در این حد میفرماید:

بسکه ما آزاد گا ن را از تعلق و حشت است

عکس ما چون آب داند قعـــــر چاه آیینه را

  ( اهورا مزدا خرد است و به آدمیان خرد ارزانی کرده است. تا در کار ها با هم رایزنی کنند. و پیروی کور کورانه در سنت زرتشتی نیست.) بیدل هم به خرد تکیه دارد و پیروی کوکورانه را که یکی از ویژگی های تعلق به شمار می آرد و نکوهش  نموده می گوید:

 کمینـــــگاه تعلــق هاست خواب غفلت بیــــــدل

 به یک وا کردن مژگان جهانی را ز سر وا کن

     حضرت زرتشت هم (درگات هاهمه جا سفارش میکند که از خرد، در امور چاره جویی شود. از جهت رابطه آفریننده و آفریده، انسان همکار خداوند است واین همکاری از این روست که خداوند پرتوی ازقدرت

اخلاقی خود رادرآدمیان به ودیعه گذاشته است و آدمی را در تصویر اخلاقی خود خلق کرده است. البته انسان میتواند از همکاری خداوند سرپیچی کند. در اسلام، انسان عبدالله است. در مسیحیت انسان فرزند خرد است.)

    گرچه نسبت به یک مسلمان یکنفر مسیحی چندین مرتبه به خداوند نزدیکتر است، زیرا رابطه یک مسلمان باخداوند

رابطه میان ارباب  و بندگان است، زیرا"رب" به معنی مالک است و جمع آن ارباب است. و باید افزود که براساس این رابطه، صفت انسان به مقابه اشرف مخلوقات زیر سوال میرود، زیرا بنده نمی تواند صفت اشرف بودن را حاوی باشد در حالیکه در مسیحیت رابطه انسان با خدا رابطهء چون میان پدر و فرزند است، یعنی خداوند همان مهر و محبت را نسبت به آفریده های خویش دارد که پدر نسبت به فرزند خود دارد، در اینجا رابطه فرزندی و پدری ناشی از ازدواج هایی میان زن و مرد مطرح نیست بلکه رابطه بین خالق کل و مخلوق جز است یعنی انسان که جزی از مخلوقات خالق کل به شمار می آید. اما دردین زرتشتی انسان به مثابهء اشرف مخلوقات از مقام بالاتر از رابطهء او صاف فرزندی و پدری، در نزد پروردگار خویش  بر خورداراست. ویکتور هوگو شاعر و اندیشمند قرن هژده میلادی فرانسه این معراج انسانی را در شعری عارفانهء خویش نیز چنین توصیف مینماید:

انسان و خدا موازی هستند

                       خدا می آفریند و انسان اختراع میکند

خدا به انسان پرو بال می دهد

                     ابدیت است که لحظات را درست میکند

 در دایرهء نیکی و پارسایی

                    انسان در دست قدرت خدایی است

خدا درخت است انسان عشقه

                   انسان لباس است درتن خدا

     در دین زرتشتی هم انسان همکار خداست و به همین جهت،بین خداوند و انسان به جای حق مالکیت و یا حق ابوت، حق مشارکت و جود دارد. این آزادی به انسان اجازه میدهد که اگر بخواهد طبق قانون اشا(راستی و داد) در راه پیشرفت جهان به سوی رسایی کارکند.)

   در مشارکت و همکاری، تعلقات فی المثل میان ارباب و بنده و یا ابوت و جود ندارد، زیرا در این نوع روابط اصول جبرمنتفی است، خالق کل، نیازی به بنده ندارد، و وجودش مبرا است از همپیوندی، او انسان را برای همکاری با خویش آفریده تا انسان خود برای رسایی و بهترساختن زندگی دنیوی خود کوشش اعمار دنیا را ازذمه و عهده خداوند بکاهد نه ا ینکه دنیایی که خداوند برای انسان به همین منظور خلق کرده آن را ذلیل انگارد، ذلیل انگاشتن زندگی کفر نعمت است و نفی و سر پیچی از خواست خدا و امر خدا، و فقط اربابان جبار است که برای

منفعت دنیوی خود با استفاده از وعید و وعده و دیگر ترفندهای بنام دین و مذهب که پرداختهء مهارتهایی  ذهنی و انشأ خود و مامورین شان است، خلاف تصویر های اخلاقی خداوند،  انسان را بنده خویش میسازد و در تعلق خود نگهمیدارد. و از کوششی در جهت سازندگی و بالندگی به سوی رسایی، انسان را ستمگرانه باز میدارند. و کوشش را با بستن به زنجیر تعلق ممکن می شمارند و وانمود می کنند. حضرت بیدل را در همین رابط این  آیت شعری است:

بوادیی که تعلق دلیل کوشش هاست

ز بار دل به زمین خفته گیر قافله را

    گفتیم تعلق آویختن است به دامن کسی و یا چیزی، آویختن همان اسارت است و یکی از ویژگی های اسارت قبول تکبر اصول و آیینی جابر از سوی مجبور است.

    اینجا همان مسألهء جبر و اختیار مطرح میگردد. مسأله  که حضرت بیدل بنابر تحریم که ازتعلق به عمل آورده است اندیشه اش بیانگر تایید اصول اختیار قرار میگیرد، و تایید اختیار یکی از اصول آیینی زرتشتی است. داکتر فرهنگ مهردر کتاب فلسفه درباره مینویسد: « مسأ له جبر و اختیار، از دیرگاه اندیشه آدمی را به خود مشغول داشته است. در دین زرتشت، بدون هیچ گونه استثنایی، از اختیار یا آزادی گزینش جانبداری می  شود، در دین  های دیگر بگونه دیگر است.

   برای نمونه: مکاتبی در اسلام"جبر" را می پذیرند. مکتب اشعری که بیشتر مکاتب  حقوقی سنی (حنبلی،  شا فعی و مالکی) از آن پیروی میکند، طرفدار جبراست. به عقیده پیروان این  مکتب خداوند هرکه 

را هرگونه  بخواهد خوب ومتقی یابد و گناهکار می آفریند. همه چیز مقدر است حتی خوب بودن و بد بودن.  هنگا می  که به  آنان ایراد گرفته می شود که در این صورت چرا خداوند باید گناهکار را کیفر دهد؟ آیا مجازات  گناهکا ر در این شرایط مخالف عدل الهی نیست؟ پاسخ می دهند که آن چه خداوند بخواهد و بکند عین عدل است وبشر اختیار ندارد و حق سوال هم ندارد. مکتب سنی حنفی عقیده جبر را تعدیل کرده میگوید نیت مهم است. مکتب معتزله که تحت  نفوذ فرهنگ ایرانی!!(آریایی) پدید آمده طرفدار اختیار است  در برابر مکتب اشعری قرار دارد. دز دین مسیح، مسأله  جبرو اختیار از این جهت مهم است که آدمی بار آغازین گناه آدمرا به دوش دار. مسیح برای نجا ت بشر آمد و مصلوب شد تا بشر را از گناه برهاند.

   بدیهی است که نظر یه« گناه آغازین» هم مانند نظریه« جبر» مورد قبول زرتشتیان نیست و طبق فلسفه دین زرتشت، همه بدون گناه و پاک متولد می شوند و هرکس، با انتخاب راه خود در زندگی، آینده خود را  می سا زد. حضرت بیدل با همه مکاتب دینی ومذهبی بدون شک آشنایی کامل داشته و به ویژه با مکاتب تعلقی و بنده پرور، و از تعلق به اصول و قوانین این مکاتب نقادانه به این نتیجه  رسیده میگوید:

   تعلق بود سیر آ هنگ چندین نوع سازی ها

   قفس آموخت ما را صنعت قانون نوازی ها

   آیه های شعری حضرت بیدل در بسیاری موارد از اندیشه حضرت زرتشت پیغمبر و حکمای افغانستان (ایران دیروز) متاثر است، در اینجا دو مورد دیگر ازتأ ثیر اندیشه و حکمت به قول شیخ اشراق سهروردی(خسروانی) یا زرتشتی را درآیه های شعری حضرت بیدل البته مقید در مقولهء تعلق و ابیات مربوط به آن به بیان  می گیریم. یک: نظریه نور و ظلمت را، حضرت بیدل می فرماید:

تا توانی بیدل از وهم تعلـــــق قطـــــع کــــــن

یک قلم نور است چون شد دود بر آتش طرف

   در این آیه شعریی حضرت بیدل، دود برزح مینمایاند( تعریف رسمی برزح که عبارت از جسم است، این است که: برزح عبارت از جوهری است مقصود به اشاره ی حسیه، و گاه مشاهده میشود که اگر از پاره ایاز برازح نور زایل شود مظلم میشود( تاریک).... هرگاه به  شیأ و یا حسی نور بتابد و اشراق صورت گیرد، آن شیأ مقصود به حس میشود، و اگر نور از آن مقطع شود مظلم و تاریک می شود... در اوستا، و به موجب فلسفه ایران باستان، هرگاه خره یا خور ننگه( فر، نور) به جسمی و انسانی تعلق بگیرد، روشن، نورانی و رایی می یابد اما  هر گاه این فراز وی زایل شود، مظلم و تاریک میگردد.... در یافت شده که از دیدگاه حکمته الاشراق، این اصطلاح در نمود عرفانی و شنا سا یی ذات حق و تهذیب نفس جایگاه ویژه ای دارد، سهروردی، کیان خره را از قول زرتشت نقل کرده که:« او عالم را به دو بخش تقسیم کرده است یکی عالم مینوی که عالم نورانی و روحانی برنفوس فایض می شود که اعطای رأی ثا قب کرده و مستفیض را تأیید و کمک میکند و به واسطه ی آن، نفوس منور می شوند و تابش آن اتم و اکمل از خورشید است و در زبان پهلوی«خره» گویند که از ناحیه ی حق ساطع می گردد»  و این همان معنی است که حضرت بیدل میفرماید:  یک قلم نور است چون شد دود بر آتش طرف.

    در اینجا تکرار این مطلب لازم است که بیان این قلم مقید و منحصر به آن ابیات حضرت بیدل است که در آن واژه تعلق آشکاراست، بدین لحاظ قافیه بحث و تأویل تنگ است..

 دومین مورد تاثیر اندیشه حکمت و اشراق زرتشتی در اشعار حضرت بیدل همان شادی و نشاط است بر

خلاف عرفان مذهبی که ماتم و گریه و اندوه  را درگیتی برای انسان سزاوار میشمارد نفی کامل دنیا و لذات  آن  می کند. درحالیکه ( دین زرتشت با رهبانیت و ترک دنیا، ازدواج نکردن و ریاضت، مخالف است. آرمان زندگی شادی و خوشبختی است که با کوشش در این جهان، بارسایی مینوی" کمال معنوی"، از راه  سازندگی و دهشمندی به دست می آید. برای شادی باید کوشید.) حضرت بیدل می فرماید:

ساز و برگ عشرت از بار تعلق رستن است

سرو را آزاده گی ها داد این مقدار سبز

ادیان سامی زندگی را نفی می کند ورهایی از زندگی و لذات آن را معراج رستگاری می شمارند، و حکم می کند که : بهره دنیا ناچیز است و برای کسی که تقوی پیشه  کند آخرت بهتراست. اما در آیین زرتشی درویشی وصوفیگری و چله نشینی و دریوزگی راه بسوی رستگاری نیست، از نظر این آیین، احکام نفی زندگی ولذات آن ترفندی است از سوی حکام برای انحصار لذات زندگی در حوزه  حاکمیت که دارد و آن را میخواهد گسترش هم بدهد. و ترفند این احکام ناشی ازتضاد و تناقضات  مجموعه ای آن احکام است که خواننده کنجکاو می تواند آن را بیابد.

   پی نوشتها:

 1) ذبیخ االله صفا، تاریخ ادبیات ایران، جلد پنجم بخش دوم، ص ١٣٧٩

 2) دکتر فرهنگ مهر، فلسفه زرتشت، ص ٦٠ـ٦٤

 3)  اسیر بیدل، ( قندی آغا ) ویرایش: محمد کا ظم کا ظمی، نشرعرفان، تهران،

 4) چنین گفت زرتشت، فردریش نیچه، ترجمه مسعود انصاری، تهران،جامی

5) سید محمد علی جمال زاده، آزادی و حیثیت انسانی،٢١١

6) همان، ص ٦٤ـ٦٥

7) دکتر فرهنگ مهر، فلسفه زرتشت،ص٩٠ـ٩١

8) هاشم رضی، حکمت خسروانی ، ص ١٧٤

 9) دکتر فرهنگ مهر، فلسفه زرتشت، ص٦٩

!! نوشته شده توسط باقر فهيمي | 10:29 | جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 •

اززندگی بید ل چه میدانیم؟(بیو گرافی)

 شا عر آیینه ها

بیدل به سخن هلاک کردی ما را

از صفحه ی هوش پا ک کردی مارا

در انجمن حضور آخر چه نواست

ای ساز عدم تو خاک کردی مارا

   ملوک الکلام حضرت  ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل، معروف به « عظیم آبادی » یا « دهلوی » شاعر بزرگ زبا ن فارسی است. بیدل، شاعری است زادۀ هندو ستان وپروردۀ محیط ادبی آن کشور در قرنهای یازدهم ودوازد هم هجری، یعنی اواخر دوره ای که هند کانون زبان وادب فارسی بوده.است

پدرش عبدالخالق که سپاهی ای بود صوفی مشرب، نام عبدالقادر گیلانی سر سلسه صوفیان قادری را بر فرزندش نهاد. پدر او « نوزاد را برای دعا پیش شیخ مرشد خود میرزا ابوالقاسم ترمذی برد. شیخ برای تولد کودک دو ماده ی تاریخ « قبض قدس » و « انتخاب » را ساخت وکودک را دعای خیر کند.

به سالی که بیدل زملک ظهور

                           زفیض ازل تافت چون افتاب

بزرگی خبر داد از مولدش

                          که هم « فیض قدس » است وهم انتخاب

در روایت دیگر آمده است « پدر بیدل صاحب فرزند نمی شد. نذرکرد اگر خداوند فرزندی به وی عطا کند نام اورا به تیمن وتبرک، عبدالقادر خواهد گذاشت که در واقع بنیانگذار فرقه ی قادریه شیخ عبدالقادر گیلانی است.

   حضرت بیدل، شاعری دیر آشناست وهنوز سالهای زیادی از شهرت محدود او در بین شاعران نگذشته است، محبوبیت بیدل در هند وافغا نستان وتا جیکستان، و ازبکستان ، در حد محبوبیت حافظ ومولانا وسعدی وخیام در ایران است و تحقیق وتد قیق در آثار منظوم ومنثور او به سالهای دوری می رسد، تا جایی که برای مثال، زمانی که « صلاح الدین صلجو قی » در سال 1343 ه. ش. « نقد بیدل » را منتشر کرد، هنوز بیدل، چندان جایی در میان مردم وحتی پژو هشگران وشا عران نداشت،اما به نظر می رسد که بیگانگی با این شاعر گرانقدر، کم کم رو به زوال می رود ودر قلب شاعران که سر شار از عشق وارادت به حکیم سنایی غزنوی و عطار نیشا بوری، و مولانای بلخی و حافظ شیرازی ..... است، جایی هم برای بیدل باز می شود.

   شاید نخستین پرسشی که در ذهن خوانندۀ شعرهای بیدل مطرح شود، چیزی جز این نبا شد که بیدل کیست؟ تا آنجا که وقتی چند بیت از اشعار ناب اورا برای مخا طبی درد آشنا وحساس زمزمه می شود. شوق شناخت هرچه بیشتر بیدل را در چشمان او به وضوح می بینیم. وعلاقه مند به بیدل می شود .اما شرح زندگی شاعرانی که اکنون نیز به عنوان قله های شعر فارسی مطرح اند، در تمام تذکره ها به قدری کوتاه،پرا کنده و بعضاً متنا فر ومتفاوت است که خواننده از اینکه هیچ کس، اطلاعات کار آمد وارزشمند زیادی از زندگی فردی اجتماعی بزرگانی همچون حکیم سنایی ومولانا و حافظ ندارد تعجب می کند.

چرا دانش ما از زندگی آنان، تا این اندازه اندک است؟ پا سخ این پرسش، روشن وساده است، اغلب شاعران مثل همۀ مردم، زندگی ساده ای داشته اند وخود را از حیات مادی مردم، خصوصاً فقیر ترین وافتاده ترین قشر آنان « مردم » جدا نمی دانسته اند، پس عجیب نیست که تذکره نویسان در شرح زندگی این بزرگان، به چند سطر یا صفحه که نیمی از آن هم به اظهار ارادت، ونیمی از دیگر هم به نزاع بسنده می کردند.

   بنا بر این، وقتی که ما سلوک اجتماعی وجز ئیات منش وروش زندگی شاعران بزرگ دانش اندکی داریم، جای شگفتی نیست،- که وقتی در جذبۀ جنون آمیز انسانی آگاه وشاعر همچون بیدل- که افغانی هم نبوده وبه قول بازمانده ای از باز ماند گان مغولان آرلاس است. اسیر می شویم، اطلاعات وآگا هیمان از منش اجتماعی او تقرباً به هیچ می رسد.ابو المعانی میر زا عبد الخالق ارلاس ( یا برلاس ) متخلص به بیدل در عظیم آباد پتنه به دنیا آمد. به این ترتیب در می یا بیم که تاریخ تولد بیدل، 1054 هجری و قمری است. بیدل مغولی از قبایل ارلاس بود وارلاس، قبیله ای از طوایف مغول بودند که شهرت چندانی نداشت، تا جایی که امروز کسی به یقین نمی داند که ارلاس صحیح است یا بر لاس. اینکه چگونه نیا گان بیدل که احتما لاً در ما وراء النهرو تو ران می زیستند، به هند آمدند ودر آنجا ساکن شدند بر کسی پوشیده نیست. بیدل، زمانی در هند متولد شد که یکی از امپرا تور مغول، یعنی « شاه جهان » شانزده سال بر تخت تکیه داده بود: او5 یا 6 ساله بود که پدرش از جهان فانی عزیمت کرد وسر پرست وتربیت اورا مادر پر حوصله وبا فضلش که او یگانه فرزند او بود بر عهده گرفت سر پرستی وتعلیم مادر قریب یک سال  و شش ماه دوام یافت از بد ایام مادرنیز درسال 1061 هه . ق. در گذشت تا این که عمویش میرزا قلندر، مسئو لیت پرورش برادرزاده را بر عهده گرفت میرزا قلندر با آنکه امی بود نه تنها شعر می سرود بلکه در اثر تربیت ذوقی صوفیانه وخانقاهی، شعر شناس توانایی نیز بود. او بود که از بیدل نوجوان می خواست اشعار وکلمات قصار وگزینش هایی راکه از متون عرفانی به عمل آورده بود. برای او بخواند تئا ثیر این روش تجربی یعنی معرفی آثار عرفانی، شعرو نثر وخواندن وانتخاب کردن وسپس یادداشت هارا با صدای بلند بر استاد خواندن، او را در همه موارد دیگر به ویژه درنوجوانی با هوش و ذوق استعدادی ما نند بیدل نباید دست کم گرفت بیدل را از روی آثار او وسخنان تذکره نویسان، شاعری دانشمند عارف مسلک، فروتن وقنا عت پیشه می یا بیم او بر علوم ادبی، عرفان، فلسفه ودیگر دانشهای عصر وقوفی تمام داشت ومی توان گفت دانشمند ترین شاعر بزرگ فارسی بعد ازخسرو دهلوی و عبدالرحمن جامی، بیدل را معرفی کرد.علت آنست که اودر نثرو نظم صاحب شیوۀ خاص یوده ودر بیان معنی ها ومقصود های گونا گون خویش درآن شیوه با نهایت توانایی سخن گفته است.

   در اثرهایش اندیشه های عرفانی وغنایی با مضمونهای پیچیدۀ شاعرانه وتشبیه ها وترکیبهای استعاری تخیلی وتوهمات پردامنه وخیال پردازیهای دوردرازبهم در آمیخته وازاین راهها کلای با رنگ ونگار تازه وکاملاً بدیع فراهم آمده است که بکلی با دیوان های دیگر شاعران پارسی زبان متفاوت است. بیدل، درعرفان از پیروان مکتب ابن عربی به حساب می آمد ودر عین حال، اطلاعات خوبی ازآراء وعقاید هندوان داشت دوستان ویاران صوفی مشرب وسخندان میرزا قلندر که از استعداد شاعری وموزون طبع بیدل نوجوان آگاهی داشتند اورا به سرودن شعر وقرائت آن در مجا لس خود تشویق می کردند. بخش قابل توجهی از مدیحه سرایی های بیدل با این مجالس ومحافل ارتباط دارد،یکی از مشوقان، شاه ملوک صوفی محذوب، شاعر وسخن شناس بود که بیدل را به سرودن شعر بر می انگیخت. گفته های اورا تحسین می کرد. بیدل زیر نظر عمویش، میرزا قلندر، تا سن ده سالگی به مکتب رفت تا این که روزی در مدرسه دعوایی اتفاق افتاد که عمویش شاهد آن بود وبه همین خاطر اورا از رفتن به مکتب منع کرد.عبدالقادر درمدرسه فقط خواندن ونوشتن را آموخت وپیشرفت های او درواقع به خاطر تلاش و پشتکار خود او وتشویق های نزدیکا نش می باشد. بیدل درسن ده سالگی قرآن را حفظ داشت ونخستین شعر های او مربوط به همین دوره است. بیدل، از همان کودکی، هوش سر شار وحافظه ای توانا داشت تا جایی که خود می گوید.

   « هر از دحامی که به مشاهده ام می رسید، به حیث مکتبی در راه تکامل من خدمت می کرد، وهر کلمه ای که به گوشم مواصلت می کرد، مرا قدمی جلو تر می کشانید.هر معنی باریکی در مقابلم، یک کتاب اسرار می گشود هر نکته ای، دفتر های حقیقت را باز می کرد. خداوند کریم، یک چنین هو ش تند به من عنایت کرده بود.» « دیوان بیدل » میر زا قلندر، یعنی عموی نا تنی بیدل، نخستین کسی بود که اورا با عالم عرفان آشنا کرد وبه او اجازه نداد که در قیل و قال علوم رسمی، هوش و حافظه اش را به حراج بگذارد، ومیرزا قلندر بود که قرآن کریم را به بیدل، نشان داد واورا وادا شت که حافظۀ بر تر خودرا گنجینه صدای حیرت انگیز خدا کند، وچنین بود که بیدل، کل قرآن را از بر شد.

  به اتفاقی تمام منابع بیدل ترک تبار واز قبیلۀ بر لاس بوده است. پدران او از بد و مهاجرت به هندوستان در دستگاه حا کمانی که خود باز ماند گان واحفاد تیمور گورکانی بودند، مطابق با آراه ورسمی که در دستگاه آنان وجود داشت، به شغل سپا هیگری اشتغال یا فتند وملقب به « میراز » شدند، این لقب که صبغۀ طبقاتی واشرافی دارد در این دوره کمتر به معنی درس خوانده، نویسنده ، ومحاسب دیوانی ودفتری به کار می رفته است. البته در میان این میرزایان یا امیرزاد گان افرادی که سواد ودانش آموخته بودند، یافت می شد ولی بیشتر لقب طبقۀ خاص ومنتسب به حا کمان وفرمان روا یان بوده است. بیدل در سال 1054 ق. در شهر عظیم آباد ایالت پتنه به دنیا آمد

  عصر زندگی شاعر، دوران پر آشوب وآغاز زوال خاندان بابری هند.بوده است  بیدل سیزده ساله بود که حنگهای شاهزاد گان بر سری جا نشینی شاه جهان، که خود هنوز در قید زندگی بود – آغاز شد وبعد از یک دوره خونریزی، حکومت اورنگ زیب عالمگیر را مسلم شد که با قسا وت تمام برادران را از میان برداشت وپدررا محبوس ساخت. بیدل هم در این روزگار پرفتنه زندگی آرا می نداشت وچند سال از عمرش در سفر وآوارگی گذشت، غا لباً در معیت میرزا قلندر وگاه در کسوت یک سپاهی جوان که به تشکیلات نظامی پیوسته بود کار می کرد. نبوغ بیدل از کسی پنهان نبود، بیدل، شاعری بوده است پرکار با طبعی چنان جوشان که باری مثنوی 1200 بیتی طور معرفت را دردوروز سروده است او خود می گوید،

بحر قدرتم بیدل، موج خیز معنی ها

مصرعی اگر خواهم سر کنم، غزل دارم

ودیوان گران سنگ او گواه این ادعاست. تا جایی که « شاهزاده محمد اعظم » این شاعر جوان را به در بار خواند واورا به عنوان سر بازی از سپا هیان خود بار داد. بیدل، در مدتی که همرکاب شاهزاده محمد اعظم بود با فضای پر طمطراق وفاخر در بار آشنا شد، وهنگامی که شاهزاده از او خواست تا قصیده ای در مدح او بسراید، از دربار بیرون آمد ودیگر هرگز به آنجا باز نگشت،گفتنی است که بیدل، در سراسر عمرش، حتی یک بیت در مدح شاه وشاهزاده ای نسرود. از آن پس، چند سال ازعمر شاعردر اکبر آباد ولاهور گذشت تا این که در 1096 ق. به دهلی سفر کرد وبا اقامت دایم در پایتخت ، زندگی آرامی پیش گرفت،اوبه سبب فضل و کمال وقوت شاعری، در میان اهل ادب ودولتمردان احترامی تمام داشت. ولی با همه در خواستهایی که گاه به گاه از وی می کردند، هیچ گاه به پیوستن به دستگاه حکومت وسوسه نشد.زندگی را با کتابت کتب و اصلاح وتربیت دیوانهای شاعران متمول می گذراند، نا گفته پیداست که شاعر بزرگی چون بیدل اگر می خواست شعر خودرا وسیله ی نان ونام کند واز آن نردبانی برای رسیدن به آمال وامیال وترفیع مقام سازد، کاراو به این جا نمی کشید او « قریب سی سال بر پوستین توکل وبه خرید مربع از زاویه قنا عت پا بیرون ننهاده ...بیدل، پس از سفرها وتجربه های بی شمار، به شاه جهان آباد رفت وپس از مدتی رخت اقامت دردهلی افکند. ازآنجا که بیدل، سالهای زیادی عمر خودرا دردهلی گذراند، به دهلوی معروف شد، « بیدل » نیز تخلص اوست که ملهم از این شعر شیخ سعدی است.

عاشقان، کشتگان معشوق اند

بر نیاید زکشتگان، آواز

گرکسی وصف او زمن پرسد

 بیدل از بی نشان چه گوید باز؟

   حضرت  بیدل، یکی از بزرگترین ونامدار ترین شاعران فارسی گوی سرزمین هند است.بیدل، دهلوی از شاعران دشوارگوی سبک هندی است وبه علت کثرت آثار تنوع شعرش بر غم گمنامی ونا شناختگی در محیط ایران، در افغا نستان وتا جیکستان وازبکستان ودیگر اقالیم زبان فارسی شهرت بسیار دارد. در تاریخ زبان فارسی بیدل یکی از شاعران است که فراوانی اشعارش مایه حیرت است.

  زباده ای است، به بزم شهود، مستی ما

                                      که کرد رفع خمار شراب هستی ما

بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است

                                      زخود پرستی تو تا به می پرستی ما 

زدیم دست به دامان عشق از همه پیش

                                         مراد ما شده حاصل زپیشد ستی ما

به راه دوست چنان مست باده شوقیم

                                          که بی خودند رفیقان ما زمستی ما

نه پیش سرو قدی خاک راه شد بیدل

                                           بلند همتی ما بین وپستی ما

              ( بیدل )

    حضرت بیدل با ادبیات کلاسیک فارسی بسیار آشنا بوده است زمانی که ما به خواندن اشعار بیدل می نیشینیم با انبوهی از ترکیبات خاص، حس آمیزی، تصویر های متناقض و همچنین با اوزان خاص عروض وردیف های مشکل در شعر او روبرو می شویم. در مجموع، بیدل، از خیال پردازان چیره دستی است که در ایراد مضمون های باریک، مبالغه واصرارورزد ومی توان گفت که این روش صاحبان آثار سبک هندی است که در اشعار بیدل به حدی مبالغه آمیز دیده می شود، چون وی در دورانی می زیست که شعر هرچه خیالی تر سروده می شد آن را بیشتر می پسندیدند.در نتیجه رویکرد اصلی شعر زمان بیدل حرکتی از سوی طبیعت گرایی به سوی انتزاعی گرایی بود.

   اما اوج شاعری وقریحه ی بیدل در غزلسرایی می باشد که موجی از ابهام درآن ها دیده می شود زیرا پرهستند از مضامین پیچیده واستعارات رنگین تا آنجا که می توان گفت شعر شاعرانی چون عرفی وکلیم ونظیری وطالب وصائب درمقابل شعر بیدل ساده هستند.در نهایت با استناد به اشعارش می توان اورا شاعر خیال، شاعر ابهام وشاعر سایه ها خواند.یکی از مشخصه های مهم دیگر شعر بیدل کلمه ی آیینه است. به قدری کلمه ی آیینه در شعر بیدل تکرار شده که گویی بیان این واژه دغدغه ی اصلی این شاعر بوده است تکرار فراوان این کلمه از نشانه های منش استعاری استوار شعر بیدل است. دکتر شفیعی کدکنی در این رابطه چنین می گوید: « موتیو mo t I y ) ) « انگیزه، محرکه ، درون مایه » آیینه در شعر بیدل بالا ترین بسامد را دارد اگر اورا شاعر آیینه ها خوانده ام به همین دلیل است اگر بخواهیم مهم ترین پیام عرفانی وفلسفی شعر اورا در یا بیم چیزی جز تصویر حیرت نخواهد بود » آیینه در ادبیات فارسی بیشتر به معنای خود بینی وخود پسندی است که در شعر بیدل هم به همین معنا ومعنا های دیگر از جمله برای دیدن زیبایی ها نیز آمده است.

  ولی شبنم از کلماتی است که درشعر بیدل به وفور یافت می شود شبنم در شعر بیدل نما ینده ی کو چکی وحقارت است. پارسی شناسان هند از دوراه به بیدل اعتقاد می ورزند، نخست اورا از کما لات وپیشروان بزرگ طریقت می شمارند ودوم بزرگترین شاعر پارسی گوی متا خر، بعد از استا دانی نظیر امیر خسرو دهلوی وجامی می دانند واز نظر اقبال لا هوری هم بیدل پس از شنکر چاریا، بزرگترین شاعر شبه قاره ی هند است.مولانا میرزا عبدالقادر بیدل، « دهلوی » در سال 1133 هجری قمری، در دهلی وبه روایت در عظیم آباد پتنه به سن هفتاد نه سالگی جان به جا نان آفرین تسلیم کرد وبه وصیت خود، در صحن خانه ای که در آنجا می زیست، به خاک سپرده شد واین رباعی، آخرین شعر اوست گه در بستر بیماری سرود ورجعت کرد:

بیدل! کلف سیاه پوشی نشوی

تشویش گلوی نوحه گوشی نشوی

برخاک بمیر وهمچنان روبرباد

 مرگت سبک است، بار دوشی نشوی

   در آیین عرس.او همه شاعران وصاحبان کمالان پا یتخت حاضر بودن.« عرس بضم اول اصل بمعنی مهمانی عروسیست، ودرعرف صوفیان ضیا فت واطعام که در مراسم بعد از مرگ یا در سالروزها وسالگرد های مشایخ وبزرگان تصوف ترتیب دهند بنام عرس یاد می شوند، این هنوز به همین نام میان مسلما نان هند خاصه صوفیان آدیار متداول است »

...................................................

امروز نسیم یار من می آید

بوی گل انتظار من می آید

وقت است از آن جلوه به رنگی برسم

آیینه ام وبهار من می آید

 

حیرت دمیده ام گل داغم بهانه ای است

کاووس جلوه زار تو آئینه خانه ای است

( بیدل )

دریای خیالم ونمی نیست درینجا

جز وهم وجود وعد می میست درینجا

امر دوجهان، ازورق آینه خواند یم

جز گرد تحیر، رقمی نیست درینجا

عا لم همه منیا گر بیداد شکست است

از حیرت دل بند نقاب تو گشودم

 آیینه گری، کار کمی نیست درینجا

بیدل من و بیکاری و معشوق تراشی

جز شوق برهمن، صنمی نیست درینجا

 

ما رشتۀ سازیم مپرس از ادب ما

صد نغمه سرودیم ونشد بارلب ما

چون مردمک، آیینۀ جمعیت نوریم

دردایرۀ صبح نشسته است شب ما

ابرام تک و تاز غباریم، درین دشت

جانی که نداریم چه آید به لب ما

کم گشتۀ تحقیق خود آوارۀ وهم است

مارا بگذارید به دردطلب ما

پیداست که جز صورت عنقا چه نماید

 آئینه ندارد دل بیدل لقب ما

          ( بیدل دهلوی )

منابع....

1) دیوان بیدل دهلوی، به تصحیح استاد خلیل الله خلیلی، تهران ، نشر سیمای دانش ، 1384

2) گزیدۀ غزلیات بیدل، به کوشش محمد کاظم کاظمی، تهران ،( ابراهیم شریعتی افغا نستانی ) نشر عرفان ،

1385  

3)  شاعرآینه ها ( برسی سبک هندی وشعر بیدل ) دکتر محمد رضا، شفیعی کد کنی،تهران، انتشارات آگاه، 1376

4) کزیدۀ غزلیات بیدل دهلوی ، مقدمه وشرح لغات ، سعید یوسف نیا،تهران، انتشارات قد یانی، 1378

5) تاریخ ادبیات درایران، جلد پنجم،( شاعران پارسی گوی ) دکتر ذبیح الله صفا،تهران،انتشا رات فردوس ، 1376

6) نقد بیدل، صلاح الدین سلجوقی،( ابراهیم شریعتی افغانستانی ) تهران، نشرعرفان ، 1380

7) غزلیات دیوان بیدل، ( جلد اول) مقدمه وویرایش ، دکتر محمد سرور مولایی، تهران ، نشر علم ،1386

8) زند گی وشعر شاعران بزرگ ایران، ( جلددوم ) گروه نویسند گان، تهران، انتشارات تیرکان، 1384

9) زند گی وشعر صد شاعر، از رودکی تا امروز، خسرو شافعی، تهران، کتاب خورشید، 1380                                                       

!! نوشته شده توسط باقر فهيمي | 12:12 | سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 •

نوشته بودم

 

اگر مردم.

        برایم با دست و دلی باز گریه کنید

                               دارو های شفا بخش را بیا ورید

بچینید روی رف آن طرف اتا قم

                        خواهرانم با صدای بلند در عصر گریه کنند

                                         وهمسرم

 

                 صورتم را از باد برگرداند

                                     وبه سمتی ببرد که دلم را برد

اگر مردم.

                         بر می گردم

 

وتورا چون رود خانه ای از نمک می نو شم.

 

!! نوشته شده توسط باقر فهيمي | 11:46 | شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 •

الهه ای نا شناخته

 

مثل بید می لرزم

       بگذار به آرامی بروم

آن سوی ابرها

                  بگذار پرواز کنم

میله های قفس رابه بال هایم شکسته ام

بگذار بروم

     وبر من اشک حسرت مریز

                     به آه سرد، چیزی ننویس

ترانه ی زند گی در گوشم نجوا کن

نفس در سینه ام تنگ  آمده

                حنجره ام را منفجر می کند

« بگذار به خیال تو باشم

بگذار.

          بگذریم!

این روز ها

خیلی برای گریه دلم تنگ است!»

بگذار

        بگویم

                از گناه من بگذر.

این قانون مجا زات نیست

بگذار دست هایم دور کمرت پیمان هم دردی ببندد

                                                    من د ست فروشم

بگذار... فریادم به گوشه های شهر بپیچد

کودکان با سنگ به سینه ام می زنند.

بگذار بمیرم از درد

امشب ترا دارم

دستان سردم را بگیر

از دل تنگی

                همراه با جویبا رها،

سروده های ماند گار سلیمان را زمزمه می کنم.

وبا کاج های شهر قم خاطرات شکوه گذشته را بر زبان می آورم

هم چون غریبه ای دلتنگ وطن

وهما نند شاعری که شوق سرودن شیوا ترین ابیات را در دل دارد

بگذار...

آهسته گام بردارم.

من در تو با تو زاده شده ام

بگذار که در تو وبا تو بمیرم

بهار،

    روح.

الهه ای نا شناخته ام...

 

!! نوشته شده توسط باقر فهيمي | 10:57 | دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 •

غزاله ومن


   تا چشم به هستی گشودم او با من بود. ذهن نورس من با او شکل گرفت. دریچۀ دنیای زیبایِ دوست داشتن و دوست بودن را ازبچگی او به من یاد داد. هنوز گرمای بدن او و بوی خوش گیسوان ولبش را که ازچهارپنج سالگی مرا به خود میفشرد و میبوسید، زیر پوستم حس میکنم. لذتی که به من درس زندگی داد. عشق را او به من آموخت. عاشق شدم. عاشق ش شدم.
انقلاب همه چیز را بهم ریخت. غزاله سال سوم پزشکی بود. دانشگاه ها بسته شد و اوهم خانه نشین شد.
   خواستگارانش در خانه را ازپاشنه می کندند. پدر میگفت غزاله تا دانشگاهش تمام نشود حق ازدواج ندارد. روی حرف خود ایستاده بود. مادرمیگفت حالا که دانشگاه ها را بستند چه باید کرد؟ پدرمیگفت روزی باز خواهد شد. مادرمیگفت کی؟ پدرمیگفت هر وقت که شد. ارترس و وحشت داشتم دیوانه میشدم. جرأت خود کشی نداشتم. تصمیم گرفتم خودم را گم و گور کنم . ازافغانستان سردرآوردم.
بحبوحۀ جنگ پارتیزانی مجاهدین افغان با نیروی نظامی شوروی بود. با کامیونی که از زاهدان به کابل میرفتم، راننده وقتی فهمید با زبان فرانسه وانگلیسی آشنا هستم مرا به خانه اش برد. معلم سرخانۀ دو پسرش شدم که همسن و سال خودم بودند. ثروتمند بودند. دوستی ما و پیشرفت زبان آن دو باعث شد که مادرش گفت تو پسر سوم منی. آن دوجوان مدارک افغانی برای من تهیه کردند به نام پرویزجلالی. سال دوم یک افعانی تمام عیار شده بودم. با بیرون رفتن قوای شوروی و پیروزی مجاهدین، وضع افغانستان تبدیل به جهنم شد. سراسر آن سرزمین بوی نعش و خون گرفت.
مهاجرت افغان ها به خارج ازکشور شروع شد. خانوادۀ حامی من به پاکستان کوچ کرد. من نیزبا آنها بودم. در پاکستان ازآنها جدا شدم. با پس اندازماهانه بابت تدریس 14ماهۀ دو فرزندشان مقداری پول جمع کرده بودم. آدم های با تربیت و توانمندی بودند.
  روزی اتفاقا، با دخترجوان پاکستانی که دانشجوی پزشکی بود آشنا شدم. سلیمه دریک کلینک زیبائی دستیار جراحی بود که روزی ده ها مشتری مرد وزن برای: کوچک کردن دماغ، سینه، کم کردن چاقی ران های چاق، تنگ کردن دهانۀ آلت تناسلی و کشیدن چروک صورت و بریدن غبغب وتغییرجنسیت با آلت های مورد پسندِ طبیعی و ... به آنجا مراجعه میکردند. دوصد دالر (دلار) ازمن گرفتند با تغییر ظاهری صورتم و بزرگ کردن دماغم، بعد از یک هفته مرا به این شکل درآوردند که ملاحظه میکنید. پاکستان کشورعحیبی ست. هر کارغیرممکن با کمی پول ممکن میشود. حتا تبدیل مرد به زن یا بالعکس!
سلیمه، پاسپورت افغانی و مدارک مرا با عکس تازه ام تهیه کرد. با کمک او سه سالی به تحصیل در دانشکدۀ طب مشغول شدم. در یک کلینک شبانه روزی هم شب ها کارمیکردم با معاش پائین. وقتش رسیده بود که به ایران برگردم. در گرماگرم جنگ ایران وعراق به ایران برگشتم.
درتهران، حوالی میدان ولیعصر اتاقی اجاره کردم. صاحبخانه خانمی بود که فرزندانش درآمریکا تحصیل میکردند. مصاحب خوبی برایش بودم. ازاینکه خارجی هستم و کرایه اش را سرماه میدهم راضی بود.
درگشت و گذار روزانه خانه را دیدم. دراطراف ش چند مجموعه آپارتمان تازه ساز ساخته شده بود. خانه با
همان وضع سابق، لمیده زیر آفتاب، زن روسری به سر باموترش (ماشین ش) مقابل دروازه ایستاد. پیاده شد. قدم ها را تند کردم تا ببینمش. دروازۀ خانه را باز کرد، به داخل موتر نشست وموتر را به داخل برد. پارک کرد. دلم به تپش اقتاد. نگاهی به حویلی ( حیاط) و باغچه انداختم و به سرعت گذشتم. بغض گلویم را فشار میداد. به سختی جلو خودم را کنترل کردم تا اشکم جاری شد. سر سرک ( خیابان) با اولین اتوبوس رفتتم سرپل تجریش. گردش در حال هوای خاطرات گذشته حالم را کمی تغییر داد.

   یک هفته بعد، شب هنگام خانم صاحبخانه ازبیرون تلفن کرد. آدرسی به من داد که بروم پیشش. پرسیدم چه طوری او را پیدا کنم ؟ گفت پیاده بیا. راه دوری نیست ازخانۀ خودمان بچیم ( ننه جان). - بچیم ورد کلامش بود که به من میگفت - سه کوچه پائین تراست. اسم کوچه و شماره خانه را داد.
رفتم. دم در ایستادم که درنیمه باز بود. خانم ها صحبت کنان دسته دسته بیرون میآمدند. چشمم طرف خانه بود. خانه خَپ چُپ (سوت کور) وچراغ اتاق های بالا خاموش بود. دراین فکر بودم که صدایی چون صاعقه ای دررگهایم دوید. "آری خانم شهاب درد شما را درک میکنم. من نیز دلسوخته ام و فرزندم ... و بتی زیبا از دروازه بیرون آمد و وارد پیاده رو شدند.
نتوانستم خودداری کنم. جلو رفتم و باسلام گفتم لطفا خانم سمیع را صدا کنید، من پیش دروازه منتظرهستم. با نگاهی تند وتیز به من پرسید پرویزخان شمائید؟
بله. پرویز جلالی. ولی خان نه!
با لبخندی که سراپای مرا لرزاند، گفت چشم و به داخل ساختمان رفت.
   چند دقیقه نگذشته بود که دست خانم سمیع را گرفته و آرام آرام به من نزدیک شدند. سلام کردم و درحینی که دست خانم را گرفته بودم او را تماشا میکردم که نگاهش به من بود. راه افتادیم به سوی خانه. ازاینکه موقع خداحافظی آن ها را با چشم سیر تماشا کرده بودم خوشحال بودم. انگار که دنیا را به من داده بودند. اما، در لحظه ای از خودم بدم آمد ولی، نگاهِ زیرچشمی و مشتاقانۀ آن یک، ندامتِ گذرا را از دلم زدود.

   فردا ازخانم سمیع دربارۀ آن دخترپرسیدم. گفت چند سال پیش پسرشان رفت جبهه و برنگشت. جوان زیبا و درس خوانی بود. کمر پدرو مادرش را شکست. درس دخترشان هم نیمه تمام مانده، شاید به زودی برود خانۀ بخت. ولی با آن همه خواستگارهای خوب و بجا، دخترخانم همه شان را رد کرده. دخترمتین و باوقاری ست در عمرم کمتر دختری به نجابت و پاکی او دیده ام.
نامش چیست درچه رشته ای تحصیل کرده؟
  غزاله. اسم قشنگی ست نه؟ و بعد گفت پزشکی خوانده درست نمیدانم چند سال خوانده . نقاش بسیار ماهری ست. میخواهد بازهم درس بخواند و دکتر شود.
چه نام زیبائی دارد. خانم سمیع واقعا شما امین هستید این دختر، دختر نجیب و پاکیزه ایست؟
خیره نگاهم کرد. پرسید: نکند دلت سرش رفته باشد. بعد اضافه کرد. هرچه گفتم درست گفتم.
دختر زیبا و گشاده روبود. شما برای زندگی بچۀ خودتان او را صالح میدانید خانم سمیع؟
حتما انتخاب می کردم بچیم .
   با نگاهِ مادرانه ای ادامه داد ای شوخک (ناقلا) نگفتم گلوت گیرکرده؟ بلند بلند خندید و گفت دلتنگ مباش با پدر ومادرش صحبت میکنم.
نمیدانم میل خواهند کرد یا نه؟ میدانید ... چه طوری بگم ایرانیها ما افغانی ها را خیلی به حساب نمیآورند. شما به آنها بگوئید که پدرومادرپرویز آدم های تحصیل کرده بودند. یک وقت درمنطقه، خاندان جلالی ها مشهور بودند. مال و املاک شان به غارت رفت. تصمیم دارم بروم امریکا علم طبابت را تعقیب کنم.
ببینم بچیم مگر تو پزشکی خوانده ای؟
  بلی خانم سمیع. سه سال درپاکستان محصل طب بودم. یک سال دوام میدادم داکتر میشدم.
بچیم گفتم نگران مباش. صحبت کردن که ضرری ندارد. دیرشده برو به اتاقت وبخواب. من فردا پس فردا میروم سراغشان.
یک هفته بعد خبر آورد که والدین غزاله برای فردا شب من و شما را به نان شب (شام) دعوت کرده اند. بچیم خودت را آماده کن.
ازشنیدن خبر پرواز میکردم.

   بادسته گل زیبائی واردخانه شدم. دلم پر گشود. گوشه و کنار را با حسرت دیدم. بوی صفا درفضای خانه مرا گرفت. وقتی معرفی شدیم، از نگاهِ نافذ مادر دلم لرزید. دست ش را بوسیدم و بعد دست پدر را. دسته گل را دادم به غزاله. با میل گرفت . تشکرکرد.
مادر، رفتارغزاله را زیرنظرداشت. ازبرخورد دخترش راضی به نظر میرسید.
لبخندی زد و به نشستن دعوت مان کرد.
پدرپرسید از کجای افغان هستید گفتم اصل و ریشه از هزاره جات ولی بزرگ شدۀ کابل ام. تا دیپلم درکابل
   خواندم. طب را درپاکستان دانشگاه لاهور. ولی تمام نشد. یک سال مانده. دانشگاه تهران قبول دارد باید امتحان بدهم.
گفت پس شیعه اید؟ گفتم بلی. شیعه دوازده امامی مثل شما و حکومت دینیِ شما .
زیرلب چیزی گفت. نشنیدم اما گفتارش آشنا به نظرم رسید!
و بعد از وضع افغانستان پرسید.
گفتم افغانستان ویران شده. میلیونها نفرکوچ کرده رفته ایران وپاکستان. فلاکت آسمان افغانستان را پوشانده
جای زندگی نیست. مکتب ها و دانشگاه ها شده یتیم خانه. زخمی و دست و پا بریده در شفاخانه ها روی هم انباشته.
بعد ازنان شب و مقداری صحبت های متفرقه و تماشای تابلوهای غزاله خانه را ترک کردیم.

چند شب بعد وقتی وارد خانه شدم صاحبخانه از آشپزخانه صدایم زد. سلام کردم. تا چشم ش افتاد به من گفت:
"آقا داماد مبارک باشه انشاء الله"
بی اختیار پریدم و دست و صورتش را بوسیدم. غافلگیرانه بود. حیران نگاهم کرد.
ازاین کار خودم کمی شرمنده شدم.
اشک در چشمان کلان و مهربانش حلقه زد. من نیزاز شوق گریستم.
گفت آرزو می کردم دامادی دو فرزندم را ببینم ولی نشد. رفتند آن طرف دنیا!
در خیال، از پشت شیشه پنجره، خیره به آسمان پرستاره شهرتاریک، زیرلب چیزی گفت که نفهمیدم. با پشت دست نم اشک چشم ش را گرفت . دلتنگیِ مادرانه در صورت پیرانه اش موج میزد.

بعد از نان گفت روزشیرینی خوری را این چند روزه خبر خواهند داد.
من که رسم کشور شما را نمیدانم . چه باید بکنم؟
نگران مباش بچیم کارها را بگذار عهده ی من.
خدا عمرتان بدهد خانم شما جای مادرم باید زحمت مرا بکشید.
چشم هایم پراز اشک شده بود.

   مراسم شیرینی خوری به خوشی و شادی گذشت. پایم به خانه غزاله باز شده بود. هرازگاهی نیزاو به خانۀ من میامد. خانم سمیع کوشش میکرد ما دوتا را تنها بگذارد. ولی من وغزاله قرار گذاشتیم که هروقت آمد دیدن من در اتاق نشیمنِ پیش خانم سمیع باشیم هرصحبتی هم داریم درحضور او باشد.
روزها باهم بیرون میرفتیم. سینما و رستوران و گردش درحد متعارف دو نامزد.
خبر بازگشائی دانشگاه های ایران در روزنامه ها منتشرشده بود. من که ازمدتها پیش برای ادامۀ تحصیل با دانشگاه برکلی درحال مذاکره بودم، همان روزها خبر پذیرشم رسید. وقتی نامۀ دانشگاه رابه غزاله نشان دادم خوشحال شد و به فکر فرو رفت. غزاله قبلا گفته بود سال سوم دانشکدۀ طب تهران را گذرانده ولی با تعطیلی دانشگاه ها بیکار ننشسته با دانشگاهی درترکیه وارد مکاتبه شده و قراربود که به استانبول برود. با پیشامد شیرینی خوری و ازدواج، حالا باید کشوری را انتخاب کنیم که هردو باهم برویم.
بعد گفت من با والدینم صحبت خواهم کرد.
وقتی از من شنید که مشاورۀ او با والدینش دربارۀ ادامه تحصیل باید دراولویت قرارگیرد، برای نخستین بار درحضور خانم سمیع، بی اختیار پرید و مرا بوسید.
این زن مهربان و دوراندیش گفت خوشحالم که شما دوتا از حالا در فکر آتیۀ خود هستید.والدین                   غزاله با مسا فرت ما به آمریکا موافقت کردند. خرج یک سال ما را پذیرفتند.  
وقتی درس ما تمام شد. برای دیدن ما به آمریکا آمدند. یک سالی هم نزد ما بودند. بعد از تولد اولین بچه مان به ایران برگشتند. دوسال بعد هردو درفاصله کوتاه از دنیا رفتند.
چند ماه بعد ازفوت پدر و مادرم، خودم را به غزاله معرفی کردم.

   داستان از: دوست خوب رضا اغنمی

!! نوشته شده توسط باقر فهيمي | 10:33 | جمعه چهارم اردیبهشت 1388 •

RSS